Friday, 27 January 2017

هدیه تولد من در سوئد


24/02/2011 روز تولدم بود، یعنی بیست و چهارم فوریه، پنجم اسفند.  تازه دو روز بود که اداره مهاجرت سوئد تو شهر گوتنبرگ(کُلُرِد) رو پیدا کرده بودم خسته و درب و داغون. شیمی درمانیم به تاخیر و دردهام دوباره شروع شده بود. علی آقا هم که جواب تلفن منو نمیداد! گفتم برم محل کار علی رو پیدا کنم تا باهاش حرف بزنم. تو کمپ کُلُرِد با یه جوان ایرانی آشنا شده بودم به اسم جواد، گفتم جواد من امروز روز تولدمه بیا بریم این پیتزا فروشی برادر زنم رو پیدا کنیم، اونجا یه پیتزا هم مهمون من میخوریم. بعدش هم میریم هتل وسایل منو برداریم و برگردیم کمپ کلرد. رفتیم با آدرسی که داشتیم با هزار پرس و جو خارج از شهر گوتنبرگ، زیر پل موندال پیتزا فروشی که علی توش کار میکرد رو پیدا کردیم.
وقتی وارد شدم پشت صندوق وایساده بود، تا چشمش به من افتاد شوکه شد! فکر نمیکرد که بعد از یک هفته بتونم آدرسشو پیدا کنم! گفتم سلام رفیق، یکدفعه برآشفت و گفت چه سلامی! اینجا اومدی برای چی؟ کی آدرس منو به تو داده؟ و بیجا کردی اومدی اینجا من با تو حرفی ندارم بزنم پاشو برو بیرون... سریع زنگ زد به سهیلا که پاشو بیا که بهنام اومده...
من برای هر برخوردی خودمو آماده کرده بودم، و خوب میدونستم که تو مملکت غریب اگه عکس العمل نابجا داشته باشم، سر و کارم با پلیسه. با خونسردی گفتم دمت گرم ما اومدیم پیتزا بخوریم پولش رو هم میدیم، بجای خوش آمدگوئیه!!!
همکاراش هم متوجه ما شده بودن و به ما نگاه میکردن. به اینجای بحث که رسیدیم نمیدونم آقا رضا بود یا آقا هادی! که با هم شریک بودن اومد. اتفاقا منو هم میشناختن و در جریان مهاجرت ما به سوئد بودند. وقتی بچه ها رو فرستادم اینجا برای همه اینها سوغاتی دادم آورده! یه مرد مسن به ظاهر محترم با محاسن سفید. اومد وسط گفت چی شده؟ خیلی خوشحال شدم که اومد گفتم لااقل این بنده خدا عادله و به حرف من گوش میده. سلام و عرض ادب کردم، گفتم من بهنام هستم شوهر نسترن، اومدم اینجا ببینم چه بلائی سر زن و بچه من اومده که برگشتن ایران و از من شکایت کردن؟ من زن و بچه ام رو به اعتماد علی فرستادم ...!
علی شروع کرد که پاشو برو بیروووون و اومد طرف من اما زودتر از علی  پیر مرده اومد طرف من و عینهو کنه دست منو گرفت و گفت وقتی علی آقا میگه نباید بیای یعنی نباید بیای اینجا! ومنو به سمت در کشید و هل داد!!! من کاملا جا خورده بودم و باورم نمیشد اینها تو مملکت غریب چطور با من رفتار میکنن! انگار اصلا به حرفهام گوش نداد و یا اصلا منو نشناخت!!!
من خونسرد رفتم نشستم پشت میز و گفتم من اومدم اینجا پیتزا بخورم پولش رو هم میدم. به اون بنده خدا گفتم خیلی عجیبه که شما منو نمیشناسین؟! من شوهر نسترنم و همونطور که میدونید به پیشنهاد علی آقا همه زندگیم رو حراج کردم که بیام اینجا، همین علی آقا میگفت آقا هادی و رضا هم در جریان هستند و گفتن کمک میکنن تا اقامتتون رو بگیرین! حالا اینجام و میخوام با علی حرف بزنم، ببینم چه بلائی سر زن و بچه من اومده؟! علی باید پاسخگو باشه. علی گفت من حرفی ندارم با تو بزنم، زن و بچه ت رو میخوای؟ برو ایران چرا اومدی اینجا؟!...!
گفتم من با دعوتنامه تو الان اینجام، بعد میگی چرا اومدم اینجا؟!!! من به پیشنهاد تو همه زندگیمو حراج کردم که بیام اینجا وگرنه من چه میدونستم سوئد کجاست و اقامت گرفتن یعنی چی! تو اومدی مثل کرم افتادی به زندگی ما که همه چیز رو بفروشید و بیائید سوئد زندگی کنید، گفتی اینجا برای بیماری نگین بهترین امکانات درمانی رو داره! امکانات کامل آموزشی داره! و درکل برای بچه ها بهترین شرایط رو داره! تو که خوب میدونی ما بخاطر نگین این تصمیم رو گرفتیم.
من به پیشنهاد تو و اطمینان به حرفهای تو، همه ثمره عمر چهل ساله خودمو در ایران فروختم و ول کردم،  شغلم، آبرو و اعتبار، خانواده فامیل دوست همکار هموطن و وطنم رو... همه اینها رو به اصرار تو و خواهرت بر باد دادم، آنهم برای آسایش و رفاه زن و بچه م، خواهر تو و خواهرزاده ات! وگرنه من فقط میدانستم که سوئد کجای نقشه و جزو اسکاندیناوی است...!
گفت من حوصله حرف زدن با تو رو ندارم حرفی هم ندارم با تو بزنم، هر چی هم میخوای بدونی برو ایران از زنت بپرس، اینجا چرا اومدی؟!
فکر کنم سهیلا و بقیه همون نزدیکی بودن چون بعد از پنج دقیقه فرید و سارا و سهیلا هراسوون اومدن تو مغازه! این سهیلای نمک نشناس که اصلا جواب سلام من رو هم نداد! بلند شدم و با بچه ها سلام احوالپرسی کردم. چطوری عمو جان؟(همه شون از بچگی منو عمو بهنام صدا میکردن) حالت خوبه؟ ماشالا چقدر بزرگ شدی! سهیلا با اون هیکل درشت و شکم و باسن بزرگش که بیشتر نقش بادیگارد علی رو بازی میکرد! یکسره دور و بر علی بود، عصبانی اومد جلو و همه حرفهای علی رو تکرار کرد و گفت: ولش کن علی زنگ بزن به پلیس بیاد بندازتش بیرون...
به اینجا که رسید، به جواد علامت دادم گفتم تو برو که اگه پلیس اومد برای تو مشکلی پیش نیاد. جواد طفلکی یواشکی بلند شد و رفت بیرون وایساد... گفتم دمت گرم سهیلا خانم، منم بهنام! همونی که یه گونی نمک تو خونه اش خوردین! سالی دوسه بار میومدین ایران و من به شما خدمت میکردم. نه تنها خودت که پدر و مادرت خواهرت و بچه هاش و برادرهات هم وقتی از سوئد میومدن ایران، این من بودم که شب نصف شب میرفتم فرودگاه و میاوردمشون خونه خودم و بهتون خدمت میکردم... یادت نیست هی میگفتی چه زمانی بشه ما زحمات آقا بهنام رو جبران کنیم...! حالا هم که من  برای اولین بار اونهم با دعوتنامه شما اومدم اینجا، بجای پذیرائی میخوای زنگ بزنی به پلیس؟! باورم نمیشد، انگار اون هم اصلا حرفهای منو نمیشنوه و منو نمیشناسه...! سهیلا زنگ زد به پلیس! نمیدونم به سوئدی چی به پلیس گفت، که چشمتون روز بد نبینه! بعد از چند دقیقه دیدم دو تا پلیس سوئدی جوان اومدن که یکیشون خیلی عوضی بود. یارو اصلا بیمار وحشی بود و راسیستی از چشماش میبارید...
من که حالیم نمیشد به سوئدی چی دارن میگن به پلیس! پلیسه انگار مظنون به قتل دارای اسلحه رو میخواست دستگیر کنه! عین تو فیلمها با خشونت منو برد بیرون و دستام رو از پشت گرفت رو به بالا و چسبوندشون به سقف ماشین پلیس، یک لگد هم از داخل زد کنار پای من تا پاهام از هم باز بشن! همه جامو گشت، حتی تخمهای منو شمارش کرد! لوازم جیبهام و مدارک و داروهام رو ریخت روی کاپوت ماشین!...
تو بد وضعیتی گیر افتاده بودم، نه حرف اونها رو میفهمیدم، نه اونها حرف منو میفهمیدن! علی و زنش سهیلا و دو تا بچه هاش فرید و سارا و دو شریک یا صاحب کار خوش غیرت ایرانی و کارگرهای پیتزا فروشی هم که ایرانی بودند داشتند نگاه میکردند... خیلی صحنه دردناکی بود.
اون روز اولین باری بود که حس غربت تا مغز استخوانم نفوذ کرد، دلم شکست، قلبم درد گرفت. به حال خودم غصه میخوردم که بعد از چهل سال زندگی آبرومندانه، پامون تو ایران به کلانتری وا نشد، اما تو غربت هنوز نرسیده تحویل پلیست بدن! اون هم کی!!! کسی که چه شبها تو خونه ت نشسته پاس بساط و تا صبح، دم از مردی و مردونگی زده! پلیسه یک راسیست عصبی عقده ای بود که اصلا نمیخواست به حرفهای من گوش کنه! با اینکه هیچی پیدا نکرد با همون تنفری که در ناخداگاهش دیده میشد، به من توپید و به انگلیسی گفت شما حق ندارید که دیگه به این پیتزا فروشی برگردید! بعدشم منو نشوند تو ماشین پلیس، وقتی میخواستن منو سوار ماشین پلیس بکنن به همه شون نگاه کردم و گفتم دستتون درد نکنه ممنون از پذیرائی خوبتون خوب حق نون و نمک و حق انسانی رو بجا آوردید...!

  چشمتون شب بد نبینه! این دو تا پلیس نامرد منو سوار ماشین کردن و بردنم تو یه بیابونی خارج از شهر با خفت و خواری منو پیاده کردن، یعنی انداختنم بیرون! پوشه مدارک من رو هم پرت کردن تو خاکی کنار جاده!! هرچی بهشون گفتم تو این سرما و این وقت شب منو ول نکنید اینجا، من بیمارم و داروهام توی کمپه، حالم خوش نیست، چطوری راه رو پیدا کنم؟! لا اقل سر یه ایستگاهی میذاشتین که بتونم برگردم هتل نه تو بیابون منو پیاده کنید... گوش نکردن! گفت این مشکل شماست که چطوری برگردی، اما توی اوون پیتزا فروشی حق نداری برگردی...
 نشون به اون نشون تو اون سرمای 24 فوریه 2011 سوئد بیش از چهار ساعت و نیم پیاده تو تاریکی جاده و جنگل راه رفتم تا تونستم راه کمپ کلرد رو پیدا کنم... این بدترین اتفاقی بود که میتونست بیوفته.

قانون اَنملا(anmäla) در سوئد چیست

قانونی در سوئد هست بنام اَنمال(anmäla) یا همون اَنمال خودمون
یعنی اگه کسی سه بار پشت سرهم بره سراغ کسی و مزاحمت برای طرف درست کنه، سه اختاره میشه و اسمش میره تو لیست سیاه اشرار. اصطلاحا میگن شخص مزاحم رو اَنمِلاش میکنن... بهنام گلستانی رو انملا کردم!
این صفت برای سوئدیها خیلی دردسر سازه، خصوصا اگه خارجی باشی، خصوصا اگه پناهجو باشی و مثل من منتظر جواب... طوریکه حتی ممکنه در استخدام و روال کارهای دولتی و اداری هم امتیاز منفی بحساب بیاد. حالا برای کسانیکه پناهنده هستند و درخواست پناهندگیشون در حال بررسیه، این جرم ممکنه حتی باعث منفی گرفتن و دیپورت شما بشه... دلیلش هم مشخصه، کسانیکه درخواست پناهندگی میکنن از طرف پلیس زیر ذره بین هستند و برای بررسی پرونده شون ممکنه از پلیس استعلام بگیرن...
خلاصه من این قوانین رو نمیدونستم. تازه وارد سوئد شده بودم و از قوانین خبر نداشتم، یه هفته تو هتل اپل گوتنبرگ موندم. از بدو ورودم به سوئد دو بار رفته بودم سراغ علی، که باهاش صحبت کنم و ببینم چه بلائی سر زن و بچه من اومده؟ چرا زن و بچه ام رو که فرستاده بودم پیش تو، بعد از هشت ماه، درست 48 ساعت قبل از ورود من به سوئد با عجله برگشتن ایران؟! مگه ما قرارمون نبود که همه چیز رو بفروشیم و بیایم اینجا زندگی کنیم؟ چی شد؟ چرا اینجوری تو این حال مریض سرطانی به من کلک زدین و زندگی منو نابود کردین؟!!!
اما هر دو بار رو که من رفتم محل کارش، میگفت من حرفی با تو ندارم! و بلافاصله اول زنگ میزد به سهیلا(زنش) نمیدونم کجا هم بود که پنج دیقه ای میومد با او هیکل تپلش مثل بادیگارد علی نی قلیون بود و همونطوری هم رفتار میکرد! میومد بین من و علی سینه شو سپر میکرد و میگفت: چی میخوای اینجا؟ کی بهت گفته بیای اینجا؟ زن و بچه ت برگشتن ایران چیزی میخوای برو از اون بپرس چرا اومدی اینجا؟! بار اول که به پلیس زنگ زد تو تا پلیس جوان بودن که یکیشون خیلی عوضی بود، آقا نمیدونم این علی و سهیلا به زبان سوئدی چی گفتن به این پلیسها، که پلیسها خیلی عصبانی منو از رستوران بردن بیرون و مثل تو فیلما دستامو گذاشت روی ماشین و با تحقیر جلوی چشم علی سهیلا و شرکای بی غیرت ایرانی و کارگران پیتزا فروشی تمام بدن من رو گشت و با خشن ترین رفتار منو چپوند تو ماشین! پلیس عوضی خیلی وحشی بود، کاملا مشخص بود که بنده خدا یه راسیسم بیمار بود من احساس میکردم بعضی کاراش دست خودش نبود، منو برد تو یه بیایونی اطراف گوتنبرگ و پوشه مدارک دستم و داروهام رو پرت کرد کنار جاده و گفت دیگه حق نداری بری اونجا...!!! اونموقع که سوئدی بلد نبودم، هرچی با زبون بی زبونی بهشون گفتم من مریضم تو این سرما منو این بر بیابون نگذارین... گوششون بدهکار نبود! خلاصه من چهار ساعت و نیم تو سرمای 24 فوریه 2011 پیاده جون کنده بودم و راه رفتم تا رسیدم به خیابان اصلی...! فرداش رفتم اداره پلیس زیر پل موندال شهر گوتنبرگ و شکایت کردم، اینکه چرا پلیس با من این رفتار رو کردن؟
دفعه بعد چند ماهی گذشته بود رفتم سراغش باز هم اول زنگ زد بادیگاردش(سهیلا) اومد بعدش هم پلیس، که ایندفعه خیلی مودب بودند... اما چیزی که خیلی اذیتم میکرد نمک نشناسی و نامردی علی نبود، رفتار سهیلا که من تو ایران بیشتر از همه بهش سرویس دادم و مثل خواهرم به خودش و خانوادهش خدمت میکردم آزارم میداد. زمانی که سهیلا میومد ایران و برای انجام کارهای اداری با من میومد سر کار به من میگفت آقای رئیس جمهور! حالا انگار این اولین باره منو دیده و هیچوقت منو نمیشناخته...! بعد از بار دوم، علی محل کارش رو عوض کرده بود و دیگه تو پیتزا فروشی زیر پل موندال کار نمیکنه! و من هم دیگه ازش خبر نداشتم و از خیرش گذشتم و تصمیم گرفتم دیگه نرم سراغش...
 اما بعد از مدتی علی خودش زنگ زد! با روی خوش و اصرار مانند ازم خواست که برم پیشش! خودش هم آدرس جدیدش رو توی گوتنبرگ برام اس ام اس کرد!!!
اتفاقا من هم همسایه افغانی رو برده بودم اینترویو، گفتم خوب علی خودش گفته. خانمه با دو دوخترش رو گذاشتم تو ماشین و رفتم مغازه علی، نمیدونم علی باز هم داشت چه غلطی میکرد از آشپزخونه سراسیمه اومد بیرون! فکر کنم اون پشت تا شیره میزد چون بوش رو من میفهمیدم. اول گفتم چند تا نوشابه میخوام که برای دوستام ببرم تو ماشین، چهار تا نوشابه گرفتم و پولشم دادم و رسیدش رو گرفتم و برگشتم تو پیتزا فروشی، با کمال تعجب وقتیکه برای بار سوم به درخواست خودش رفته بودم سراغش، باز هم شروع به بهانه گیری کرد و ایندفعه بلافاصله اول زنگ زد به پلیس! چون بادیگاردش تو همون پیتزا فروشی کار میکرد و کنارش بود. من هم عصبانی شدم و هر چی از دهنم درمیومد گفتم! پلیس برای بار سوم اومد و گزارش تهیه کرد و از من هم تو ماشین با مترجم تلفنی بازجوئی کرد... نوشابه ای که خریده بودم با رسید پرداخت رو نشون پلیس دادم، اس ام اس علی رو که خودش آدرس رو برام مسیج کرده بود نشون دادم. اما در طول بازجوئی دو بار گفتم این زن و بچه همسایه من تو ماشینه و هوا هم سرده، اجازه بدید من برم ماشین رو براشون روشن کنم که سردشون نشه، یکیشون هم حامله است... گوش نکردن! دو ساعت منو تو ماشین کنار خیابون با مترجم تلفنی سوال و جواب کردن، مترجم میگه علی  اتقیائی میگه شما بهش گفتی خواهر و مادرت رو گائیدم؟ آیا شما این حرف رو زدین؟ پلیسها دو پلیس مرد و یک پلیس زن بودند، گفتم سرکار خواهر ایشون که چهارده ساله زن منه و من هر شب میگائیدمش... مادرش هم که هشتاد و پنج سالشه چکارش کنم؟! پلیسها خنده شون گرفته بود... خلاصه ما رو ول کردن و اومدیم خونه، دیگه هم نرفتم سراغش.
بعدها من فهمیدم که این علی نامرد، با یک نقشه پلید از ناآشنائی من به قوانین سوءاستفده کرده و برای من پرونده آنچنانی درست کرده... اصطلاحا منو اَنمِلا(همون اَن مال) کرده... دمش گرم
رفتارهای اینچنینی در میان ایرانیان خارج از کشور بشدت مرسومه، و تا دلت بخواد تو مملکت غریب زیرآب همدیگه رو میزنن





تولد، اون من و پشت سرم علی اتقیائی

فرق بچه و آخوند این کجا و آن کجا

سعید طوسی قاری معروف قرآن که عزیز دل رهبر هم هست، به جرم تعرض جنسی به پسربچه های جلسات قرآن از او شکایت شد، نه یک نفر که بیش از ده نفر! اما او هنوز هم مسئولیت قرآنی خودش رو ادامه میده!!! چرا هنوز آزاده و راس کاره؟ چون عزیز دل رهبره...

کارگر در زیر کار و دخترک در زیر یار

هردو مینالند اما این کجا و آن کجا

یک منار در اصفهان و یک منار زیر پتو

هر دو جنبانند اما این کجا و آن کجا

دختر دروازه غار و دختر دریا کنار

هردو عریانند اما این کجا و آن کجا

نو عروس در حجله و جنگجو در کاروزار،

هردو خونینند اما این کجا و آن کجا

بند تنبان فاطی و کرست لی لی خانوم،

هردو چسبانند اما این کجا و آن کجا

نیزه داران در مصاف و بیضه داران در لحاف،

هردو در رزمند اما این کجا و آن کجا

خشت سازان در بیابان، عشقبازان در اتاق،

هر دو میمالند اما این کجا و آن کجا …

چرخ و دنده زیر ماشین، مردوزن زیر لحاف،

هر دو در گیرند اما این کجا و آن کجا

میترا با روژ لب، مش حسن با ماله اش،

هردو میمالند اما این کجا و آن کجا

بوسه های دلبر و نقل و نبات و با قلوا،

هردو شیرینند اما این کجا و آن کجا

دانه فلفل سیاه و خال مه رویان سیاه

هردو جانسوزند اما این کجا و آن کجا

چکمه خانم شهین و چکمه شمر لعین

هردو از چرمند اما این کجا و آن کجا

شکر مازندران و شکر هندوستان

هردو شیرینند اما این کجا و آن کجا

بچه در قنداق و آخوند در وطن

 هردو می رینند اما این کجا و آن کجا

 منبع تلگرام!

Wednesday, 28 December 2016

سرطان عذاب خداوندی!

ببین چکار کردی که خدا سرطان رو انداخت به جونت" تلخ ترین حرفی بود که تو همه عمرم کسی بهم زده بود...
بیشتر مردم ایران فکر میکنند سرطان یه بیماریست که مستقیم از طرف خداوند توی دامن بنده های گناهکارش انداخته میشه! ایشالا که سرطان بگیری! توی نفرینهای روزمره موجود هست، من توی عمرم این نفرین رو بارها علیه خودم شنیدم. 
نه فقط زن من، که خیلی از مردم ایران به این موضوع اعتقاد قلبی دارند که همچین مرض هائی میتونن عذاب خداوندی باشند. یا میگن ببین چه گناهی کرده که سرطان رو به جونش انداخته، یا در بهترین حالت میگن خواست خدا بوده، حتما داره تو رو امتحان میکنه!!! به همین دلیل هم هست که برای بهبود همچین بیماریهائی هر دو بیشتر از خدا کمک میخوان تا از علم پزشکی، لوازم و تجهیزات درمان و پزشکی، و از همه مهمتر امید بیمار برای زنده موندن.
غصه خوردن نزدیکان بیمار و نذر امامزاده کردن و دخیل بستن برای شفای بیمار (که میتونه از خالصترین و نابترین احساسات یک پدر و مادر باشه)، بیمار رو به شدت ناامیدتر میکنه... قبل از اینکه درگیر این بیماری بشم بارها از اطرافیان شنیده بودم که مثلا فلانی تصادف کرده و فلج شده، حتما خدا خواسته و این یه عذاب خداوندیه، غافل از اینکه اون راننده خوبی نبوده و احتمالا بیش از حد سرعت داشته. همون موقع هم ربط دادن بیماری به خدا ناراحتم میکرد. بعد از بیماری هم بارها این جملات و افکار مردم رو با صدای بلند میشنیدم اما دیگه ناراحتم نمیکرد.
امان از روزی که خود بیمار هم باور بکنه که این یک عذاب خداوندیست، اونوقت زیر فشار روحی و روانی سرطان له میشه و بدون شک نمیتونه این بیماری رو شکست بده.
توصیه من به دوستانی که به نوعی درگیر اینجور بیماریها هستند اینه که به این خرافات توجهی نکنن و بدونن که این اتفاق برای هرکسی ممکنه بیوفته. سرطان میتونه همین فردا درب خونه تون رو بزنه و بگه سلام من سرطان هستم و اومدم سری به شما  بزنم...


کلیپ سلام من سرطان هستم 


Friday, 16 December 2016

عکس پاسپورت نگین


وقتیکه عکس نگین رو بردم که براش پاسپورت بگیرم، اداره گذرنامه عکس رو قبول نکرد، چونکه نگین نه سالش بود و عکس بی حجاب بود! روز بعد سر راه مدرسه نگین رو بردم عکاسی و این عکس رو ازش گرفتم. این آخرین باری بود که با دخترم میرفتم عکاسی...
تو این سه سال و نیم، همیشه این عکس همراهم بوده، تو کیف جیبیم یکی ازش دارم، تو پذیرائی هم یکی گذاشتم، یکی هم تو اتاق و پشت پنجره گذاشتم، طوری که هر وقت پای کامپیوتر میشینم روبرومه و مرتب میبینمش، شبها که میخوام بخوابم، عکس رو از دم پنجره میارم و میگذارم روی میز جلو تختم، طوری که موقع خواب هم چشمم بهش باشه. در این سه سال و نیم تنها سهم من از پدر بودن، همین عکس بوده. همیشه مواظبش هستم و مرتب تمیزش میکنم، این عکس برای من مثل خود نگینه، چون همه حرفها و درد و دلهامو بهش میگم.
الان سه روزه که باد زده و قاب عکس نگین از روی طاقچه پنجره افتاده روی زمین، اون لحظه ای که افتاد زمین، دلم هرری ریخت پائین، خیز برداشتم که برش دارم، تا ببینم قاب عکس سالمه یا نه، اما انگار یکی بهم نهیب زد و منو از این خیز بازداشت، با تلاش زیاد جلو خودم رو گرفتم، الان سه روزه که عکس نگین افتاده روی زمین و من برش نداشتم، من دارم با خودم کلنجار میرم، که وابستگیم رو به این عکس کم کنم، وابستگی آدم رو ضعیف میکنه، حالا از هر نوعی که میخواد باشه. من بارها به دلیل وابستگی عاطفی که به نگین داشتم، جلو این عکس زانو زدم، جلوش شکستم، جلوش گریه کردم، آرزوی دیدنش رو ازش خواستم...
 اما دیگه بسه، فعلا که امکان دیدن نگین وجود نداره، نگین هم زیاد مشتاق دیدن من نیست، زیاد تو فکر من نیست، ظاهرا با شرایط جدید کنار اومده و خدا رو شکر فعلا به پدر احتیاج نداره... من هم باید به خودم ثابت کنم که به او احتیاج ندارم.
آنچه شیران را میکند روبه مزاج، احتیاج است احتیاج است احتیاج




Monday, 18 July 2016

دنیای مجردی

آدم مجرد، خصوصا کسی که طلاق گرفته و مدتها نمیتونه دوباره ازدواج کنه، در همه جای دنیا یک وصله ناجوره. در هر فرهنگی به نحوی و به شکلهای مختلف مجردی رو چماق میکنن و میزنن توی سرت! حالا در فرهنگ ما ایرانیها و شاید کشورهای مسلمان دیگه، خانمهای مجرد و خصوصا مطلقه بیشتر از مرد مطلق چماق و تو سری و سرکوب میخوره! اما درست برعکس در کشورهای اروپائی، خصوصا سوئد که من زندگی میکنم، این چماق بیشتر تو سر آقایون مجرد فرود میاد، زیاد هم فرق نمیکنه که طلاق گرفته باشی یا مجرد اوجینال باشی. مقدار فشار و بی اعتمادی و ترس از مردان مجرد در اینجا خیلی شبیه یه شکنجه روحی و روانیه، که البته مثالهاش زیاده اما در این مقال نمیگنجه...
سایت مرد روز به درستی میگه: یک تلقی عمومی و کمابیش پنهان در جامعه وجود دارد از اینکه هر فردی که تنها زندگی می کند و در ضمن تمایلی به زندگی مشترک ندارد، وضعیتش ترحم برانگیز است و حتما از مشکلات عمیق شخصیتی نیز برخوردار است.به عبارتی دیگر، به ذهن ها خطور نمی کند که آدمهای مجرد می توانند نرمال باشند.

اینطور دیدن انسان ها به خودی خود زمینه ساز یک بدبختی عمومی است چون معنی اش برای درصد بزرگی از جامعه که نمی خواهد زندگی اش را با فرد دیگری شریک شود این است که غیرعادی هستند. شرمی که این نوع تلقی به همراه هجوم رسانه ها ایجاد می کند نتیجه اش این می شود که افراد را مجبور می سازد تا دست از زندگی مجردی بکشند.

تنها بودن شرایطی را فراهم می کند که مدام به یادمان می آورد چقدر آدم سخت و عجیبی هستیم. هیچکس نیست که این واقعیت را در برابر ما قرار دهد. اشتباهات و ضعف های مان را برشمرد و خواهان تصحیح ما باشد. و اگر خوش شانس باشیم خودمان را همانطور که هستیم دوست خواهیم داشت و تحمل خواهیم کرد.

شاید بهتر است احساس تنهایی کنیم و از در دسترس بودن سکس محروم باشیم تا اینکه در درون یک رابطه به یک زندگی بدون سکس برسیم یا در بیرون از رابطه به دنبالش باشیم.

همه اینها ما را به این نتیجه نمی رساند که مجرد بودن یعنی مشکل نداشتن. هر دو موقعیت مجرد یا متاهل بودن موانع مخصوص خودش را دارد. تنهایی درد مجردها است... و احساس خفگی خشم و مستاصل شدن می ماند برای متاهل ها.

حقیقت این است که انسان رابطه خوبی با شادی ندارد. فرق نمی کند مجرد یا متاهل باشیم چون به هر حال دلایلی برای بدبختی و غم پیدا خواهیم کرد. در نهایت، شاید بهتر است با عجله شیرجه نزنیم به درون زندگی مشترک و یا برعکس، نخواهیم به سرعت خودمان را پرت کنیم به دنیای مجردی.



Saturday, 16 July 2016

ماه رمضان در سوئد

خدا قبول كنه از ما! تمام اين سى روز ماه رمضون ساعت سه صبح با صداى اذان و تلاوت قرآن، همسايه بغلى و همسايه بالاى سرم كه هر دو از مردمان خوب عرب سوريه و فلسطين هستند بيدار شدم. هر كدام از اين عزيزان به نوعى بخاطر  وجود مذهب فرارى و آواره اروپا شدند! پارسال براش لينك اذان با صداى شجريان رو فرستادم كه لااقل اونو بگذاره تا يه نوستالوژى هم براى من باشه، اما خوب اينها سنى هستند و توى اذانشون اشهد و ان علي ولي الله نبايد باشه. كه البته درست هم ميگن، تو دارى براى خدا عبادت ميكنى و نماز ميخونى، چرا اسم على رو ميارى وسط؟! چرا على رو با خود خدا برابر و چه بسا برتر ميدونى؟! دليل اينكه سنى هاى افراطى شيعيان رو كافر ميدونن همينه كه براى خداى خودشون مرقد و ضريح و بارگاه ميسازند و به همون درب و ضريح دست ساز خودشون دخيل ميبندن و راز و نياز ميكنن! و در عمل خود خدا رو فراموش ميكنن... 
پ ن: اين به معنى تائيد مذهب سنى نيست، بنده با هر دوتاشون مشكل دارم...