Wednesday, 28 December 2016

سرطان عذاب خداوندی!

ببین چکار کردی که خدا سرطان رو انداخت به جونت" تلخ ترین حرفی بود که تو همه عمرم کسی بهم زده بود...
بیشتر مردم ایران فکر میکنند سرطان یه بیماریست که مستقیم از طرف خداوند توی دامن بنده های گناهکارش انداخته میشه! ایشالا که سرطان بگیری! توی نفرینهای روزمره موجود هست، من توی عمرم این نفرین رو بارها علیه خودم شنیدم. 
نه فقط زن من، که خیلی از مردم ایران به این موضوع اعتقاد قلبی دارند که همچین مرض هائی میتونن عذاب خداوندی باشند. یا میگن ببین چه گناهی کرده که سرطان رو به جونش انداخته، یا در بهترین حالت میگن خواست خدا بوده، حتما داره تو رو امتحان میکنه!!! به همین دلیل هم هست که برای بهبود همچین بیماریهائی هر دو بیشتر از خدا کمک میخوان تا از علم پزشکی، لوازم و تجهیزات درمان و پزشکی، و از همه مهمتر امید بیمار برای زنده موندن.
غصه خوردن نزدیکان بیمار و نذر امامزاده کردن و دخیل بستن برای شفای بیمار (که میتونه از خالصترین و نابترین احساسات یک پدر و مادر باشه)، بیمار رو به شدت ناامیدتر میکنه... قبل از اینکه درگیر این بیماری بشم بارها از اطرافیان شنیده بودم که مثلا فلانی تصادف کرده و فلج شده، حتما خدا خواسته و این یه عذاب خداوندیه، غافل از اینکه اون راننده خوبی نبوده و احتمالا بیش از حد سرعت داشته. همون موقع هم ربط دادن بیماری به خدا ناراحتم میکرد. بعد از بیماری هم بارها این جملات و افکار مردم رو با صدای بلند میشنیدم اما دیگه ناراحتم نمیکرد.
امان از روزی که خود بیمار هم باور بکنه که این یک عذاب خداوندیست، اونوقت زیر فشار روحی و روانی سرطان له میشه و بدون شک نمیتونه این بیماری رو شکست بده.
توصیه من به دوستانی که به نوعی درگیر اینجور بیماریها هستند اینه که به این خرافات توجهی نکنن و بدونن که این اتفاق برای هرکسی ممکنه بیوفته. سرطان میتونه همین فردا درب خونه تون رو بزنه و بگه سلام من سرطان هستم و اومدم سری به شما  بزنم...


کلیپ سلام من سرطان هستم 


Friday, 16 December 2016

عکس پاسپورت نگین


وقتیکه عکس نگین رو بردم که براش پاسپورت بگیرم، اداره گذرنامه عکس رو قبول نکرد، چونکه نگین نه سالش بود و عکس بی حجاب بود! روز بعد سر راه مدرسه نگین رو بردم عکاسی و این عکس رو ازش گرفتم. این آخرین باری بود که با دخترم میرفتم عکاسی...
تو این سه سال و نیم، همیشه این عکس همراهم بوده، تو کیف جیبیم یکی ازش دارم، تو پذیرائی هم یکی گذاشتم، یکی هم تو اتاق و پشت پنجره گذاشتم، طوری که هر وقت پای کامپیوتر میشینم روبرومه و مرتب میبینمش، شبها که میخوام بخوابم، عکس رو از دم پنجره میارم و میگذارم روی میز جلو تختم، طوری که موقع خواب هم چشمم بهش باشه. در این سه سال و نیم تنها سهم من از پدر بودن، همین عکس بوده. همیشه مواظبش هستم و مرتب تمیزش میکنم، این عکس برای من مثل خود نگینه، چون همه حرفها و درد و دلهامو بهش میگم.
الان سه روزه که باد زده و قاب عکس نگین از روی طاقچه پنجره افتاده روی زمین، اون لحظه ای که افتاد زمین، دلم هرری ریخت پائین، خیز برداشتم که برش دارم، تا ببینم قاب عکس سالمه یا نه، اما انگار یکی بهم نهیب زد و منو از این خیز بازداشت، با تلاش زیاد جلو خودم رو گرفتم، الان سه روزه که عکس نگین افتاده روی زمین و من برش نداشتم، من دارم با خودم کلنجار میرم، که وابستگیم رو به این عکس کم کنم، وابستگی آدم رو ضعیف میکنه، حالا از هر نوعی که میخواد باشه. من بارها به دلیل وابستگی عاطفی که به نگین داشتم، جلو این عکس زانو زدم، جلوش شکستم، جلوش گریه کردم، آرزوی دیدنش رو ازش خواستم...
 اما دیگه بسه، فعلا که امکان دیدن نگین وجود نداره، نگین هم زیاد مشتاق دیدن من نیست، زیاد تو فکر من نیست، ظاهرا با شرایط جدید کنار اومده و خدا رو شکر فعلا به پدر احتیاج نداره... من هم باید به خودم ثابت کنم که به او احتیاج ندارم.
آنچه شیران را میکند روبه مزاج، احتیاج است احتیاج است احتیاج




Monday, 18 July 2016

دنیای مجردی

آدم مجرد، خصوصا کسی که طلاق گرفته و مدتها نمیتونه دوباره ازدواج کنه، در همه جای دنیا یک وصله ناجوره. در هر فرهنگی به نحوی و به شکلهای مختلف مجردی رو چماق میکنن و میزنن توی سرت! حالا در فرهنگ ما ایرانیها و شاید کشورهای مسلمان دیگه، خانمهای مجرد و خصوصا مطلقه بیشتر از مرد مطلق چماق و تو سری و سرکوب میخوره! اما درست برعکس در کشورهای اروپائی، خصوصا سوئد که من زندگی میکنم، این چماق بیشتر تو سر آقایون مجرد فرود میاد، زیاد هم فرق نمیکنه که طلاق گرفته باشی یا مجرد اوجینال باشی. مقدار فشار و بی اعتمادی و ترس از مردان مجرد در اینجا خیلی شبیه یه شکنجه روحی و روانیه، که البته مثالهاش زیاده اما در این مقال نمیگنجه...
سایت مرد روز به درستی میگه: یک تلقی عمومی و کمابیش پنهان در جامعه وجود دارد از اینکه هر فردی که تنها زندگی می کند و در ضمن تمایلی به زندگی مشترک ندارد، وضعیتش ترحم برانگیز است و حتما از مشکلات عمیق شخصیتی نیز برخوردار است.به عبارتی دیگر، به ذهن ها خطور نمی کند که آدمهای مجرد می توانند نرمال باشند.

اینطور دیدن انسان ها به خودی خود زمینه ساز یک بدبختی عمومی است چون معنی اش برای درصد بزرگی از جامعه که نمی خواهد زندگی اش را با فرد دیگری شریک شود این است که غیرعادی هستند. شرمی که این نوع تلقی به همراه هجوم رسانه ها ایجاد می کند نتیجه اش این می شود که افراد را مجبور می سازد تا دست از زندگی مجردی بکشند.

تنها بودن شرایطی را فراهم می کند که مدام به یادمان می آورد چقدر آدم سخت و عجیبی هستیم. هیچکس نیست که این واقعیت را در برابر ما قرار دهد. اشتباهات و ضعف های مان را برشمرد و خواهان تصحیح ما باشد. و اگر خوش شانس باشیم خودمان را همانطور که هستیم دوست خواهیم داشت و تحمل خواهیم کرد.

شاید بهتر است احساس تنهایی کنیم و از در دسترس بودن سکس محروم باشیم تا اینکه در درون یک رابطه به یک زندگی بدون سکس برسیم یا در بیرون از رابطه به دنبالش باشیم.

همه اینها ما را به این نتیجه نمی رساند که مجرد بودن یعنی مشکل نداشتن. هر دو موقعیت مجرد یا متاهل بودن موانع مخصوص خودش را دارد. تنهایی درد مجردها است... و احساس خفگی خشم و مستاصل شدن می ماند برای متاهل ها.

حقیقت این است که انسان رابطه خوبی با شادی ندارد. فرق نمی کند مجرد یا متاهل باشیم چون به هر حال دلایلی برای بدبختی و غم پیدا خواهیم کرد. در نهایت، شاید بهتر است با عجله شیرجه نزنیم به درون زندگی مشترک و یا برعکس، نخواهیم به سرعت خودمان را پرت کنیم به دنیای مجردی.



Saturday, 16 July 2016

ماه رمضان در سوئد

خدا قبول كنه از ما! تمام اين سى روز ماه رمضون ساعت سه صبح با صداى اذان و تلاوت قرآن، همسايه بغلى و همسايه بالاى سرم كه هر دو از مردمان خوب عرب سوريه و فلسطين هستند بيدار شدم. هر كدام از اين عزيزان به نوعى بخاطر  وجود مذهب فرارى و آواره اروپا شدند! پارسال براش لينك اذان با صداى شجريان رو فرستادم كه لااقل اونو بگذاره تا يه نوستالوژى هم براى من باشه، اما خوب اينها سنى هستند و توى اذانشون اشهد و ان علي ولي الله نبايد باشه. كه البته درست هم ميگن، تو دارى براى خدا عبادت ميكنى و نماز ميخونى، چرا اسم على رو ميارى وسط؟! چرا على رو با خود خدا برابر و چه بسا برتر ميدونى؟! دليل اينكه سنى هاى افراطى شيعيان رو كافر ميدونن همينه كه براى خداى خودشون مرقد و ضريح و بارگاه ميسازند و به همون درب و ضريح دست ساز خودشون دخيل ميبندن و راز و نياز ميكنن! و در عمل خود خدا رو فراموش ميكنن... 
پ ن: اين به معنى تائيد مذهب سنى نيست، بنده با هر دوتاشون مشكل دارم...


Sunday, 20 March 2016

نشانه های مرگ

 اگرچه متدهای علمی درمان بیماریها مرتبا در حال تکامل است اما هنوز هم بیماران مبتلا به بسیاری از بیماریها از جمله بعضی از سرطانها قابل درمان نیستند.

مطلبی که در ادامه این مقاله میخوانید برگردان فارسی بخشی از یک بروشور اطلاعاتی تحت عنوان "چگونه خویشاوند انسانی در پایان زندگی باشیم" است که با همکاری موسه داروخانه های سوئد (اپوتکت) تهیه شده و توسط استکهلمیان به فارسی برگردانده شده است.
 
بروشور اطلاعاتی نزدیکان و اطرافیان افراد مبتلا به بیماری سرطان را مخاطب قرار می دهد که بواسطه ابتلا به بیماری شان در آستانه پایان زندگی قرار گرفته اند. هدف از تهیه این بروشور اطلاعاتی، تلاش جهت پاسخ دادن به برخی پرسشهایی است که در چنین وضعیتی برای خویشاوندان فرد بیمار مطرح می شود و همچنین جلب توجه نسبت به این مهم است که اطرافیان بیماران مبتلا به سرطان نیز نیازمند مراقبت, حمایت و وقت جهت نیازهای خود هستند.

 
در بخشی از این بروشور نیز اطلاعات مفیدی در زمینه امکانات مختلفی که جهت دریافت کمک مالی برای اطرافیان نزدیک بیمار مبتلا به سرطان مندرج شده است تا بتوانند با استفاده از این کمکهای مالی از کار خود فارغ شده و در روزهای واپسین زندگی در کنار عزیزان خود باشند.
تهیه این بروشور اطلاعاتی بصورت کامل به همه نزدیکان افراد مبتلا به بیماریهای غیر قابل درمان از قبیل سرطان توصیه می شود.

وقتی مرگ نزدیک می شود چه تغییراتی در بدن صورت  می گیرد
در ساعات پایانی زندگی تغییرات زیادی در بدن فرد رو به مرگ به وقوع می پیوندد. برخی از این تغییرات برای نزدیکان شخص بیمار نگرانی آفرین است. اما پزشکان  می توانند توضیح بدهند که هر کدام از علائم مختلف بدن نشانه چه چیزی است و آیا می بایست اقدامی در مورد آن صورت داد یا خیر.

وقتی بدن خود را آماده مرگ می کند فرد در حال مرگ در اکثر موارد از خوردن و آشامیدن سر باز می زند. در این زمان وصل کردن سرم به شخص در حال مرگ دیگر عمل مناسبی نیست چون بدن شخص بیمار توانایی بهره برداری از مایعات بمانند افراد سالم را از دست داده است. وصل نمودن سرم در برخی موارد می تواند بواسطه جمع شدن آب منجر به ایجاد تورم در بدن انسان در حال مرگ گردد.

اگر انسان درحال مرگ احساس تشنگی می کند و یا لبهایش خشک شده است می توان لبها, زبان و مخاط دهان وی را با یک تکه پنبه خیس مرطوب نمود.

ورم پا, زانو, دست و بازو از علائم مشخصه نزدیک شدن مرگ است. بروز تب نیز از دیگر علائم معمولی است. تولید ادرار متوقف می شود، نبض آهسته و ضعیف می زند, فشار خون پایین می آید, پوست بدن بیمار در حال مرگ مرطوب به نظر می رسد و رنگ پوست اغلب تغییر می کند. تنفس بیمار در حال مرگ هم میتواند سریعتر و هم کندتر شود. گاهی اوقات تنفس قطع می گردد و اطرافیان تصور می کنند که فرد درگذشته است, اما تنفس پس از وقفه ای کوتاه دوباره آغاز می شود. خلط و بلغم راه گلوی فرد در راه مرگ را مسدود می کند که منجر به خس خس کردن صدای بیمار در حال مرگ می شود. شنیدن این صدای خس خس می تواند برای اطرافیان ناخوش آیند و دشوار باشد اما برای بیمار آزار دهنده نیست. مکیدن خلط داخل گلو با لوله مکنده می تواند منجر به تحریک مجاری تنفسی و در نتیجه ایجاد خلط بیشتر شود.

حتی اگر انسان در حال مرگ بیهوش بنظر برسد, بودن در کنار او دارای اهمیت زیادی است. فرد در حال مرگ در اغلب موارد صداها ی اطراف خود را درک کرده و تماس با بدن خود را احساس می کند, اما قدرت کافی جهت نشان دادن علائم درک به اطرافیان خود را ندارد.

وقتی زندگی به پایان می رسد, نفس کشیدن نیز قطع می گردد. ممکن است یک یا چند نفس دیگر و یا چند ضربان نامرتب نبض مجددا پدیدار گردد, اما پس از آن, انسان به پایان راه زندگی خود رسیده است و حضور مرگ سنگین تر از هر زمانی احساس می شود.


وداع
وداعی شایسته و در آرامش با فردی که درگذشته است کمکی برای بستگانی است که باید به زندگی ادامه دهند. بگذارید وداع زمان لازم خود را بطلبد. اگر مرگ در خانه اتفاق افتاده است معمولا نزدیکان فرد درگذشته وی را آماده ترک خانه می کنند. اگر درگذشت در بیمارستان اتفاق افتاده باشد کارمندان بیمارستان باید این امکان را در اختیار نزدیکان قرار دهند تا در صورتیکه مایلند در مراحل شستشو و آماده سازی فرد درگذشته مشارکت داشته باشند.

زمانی که فرد بیمار در منزل درگذشته است می بایست با پزشکی (در برخی موارد پرستار)  تماس حاصل شود تا به منزل آمده و گواهی نماید که بیمار درگذشته است. شاید افراد دیگری را نیز می بایست باخبر نمود, برای مثال دیگر بستگان که مایلند با فرد درگذشته وداع نمایند.

کودکان را فراموش نکنید. این بسیار

دارای اهمیت است که آنان را از قبل آماده آنچه به وقوع خواهد پیوست کرده باشیم و پس از آن به آنان اجازه دهیم که حاضر باشند و با شخص درگذشته وداع نمایند. مراسم وداع با فرد درگذشته بخشی از پروسه تسکین غم و اندوه است.

 



Thursday, 23 April 2015

داستانهای واقعی یه مهاجر در غربت

توضیح: در وبلاگ گلستان، و در هر فضای مجازی یا حقیقی و هر دادگاهی، حق پاسخ و پرسش، انتقاد یا شکایت به این داستان، محفوظ است.چیزهائی هم که مینویسم به قول معروف از این چسناله های فیس بوکی نیست، که چهارتا خالی بندی هم توش بیاری تا داستان هیجان انگیز بشه! اینها دردها و مشکلات واقعیه که با گوشت و اسنخونم لمسشون کردم. اینها واقعیتهای زندگی منه که در چند سال اخیر برام اتفاق افتاده، و برای هرکدومشون سند و مدرک وجود داره... که در این پست دو تا از مدارک تاسف برانگیز رو منتشر میکنم.

این توضیح کوتاه رو میدم برای کسانی که فقط این مطلب رو از وبلاگ گلستان خوندن، و گذشته منو نمیدونن: چهارده سالم بود که مادرم تو بمبارون کرمانشاه کشته شد، یک سال بعدشم بابام زن گرفت و ما رو انداخت بیرون! از  پونزده سالگی تو تهران روی پای خودم بودم. از کارگر اساس کشی و کارگر بنائی و کوره آجرپزی و شاگرد باطریسازی گرفته تا کارگر مبل سازی و نجاری و نقاشی! بیش از یه سال تو حسابرسی کوشش میدون آرژانتین کار کردم و رفتم سربازی، سال هفتاد که سربازی تموم شد با استخدام در مجله صنعت حمل و نقل وارد مطبوعات شدم، حدود بیست سال تو مطبوعات کار کردم، کار سالم! از آبدارچی و پیک موتورسوار و ناظر فنی چاپ و بخش اشتراک گرفته، تا حسابداری و بخش تبلیغات و آتلیه و تحریریه و تهیه خبر و مصاحبه!

 هیچوقت تو تهران صاحبخونه نبودم، یافت آباد، آذری، امامزاده حسن، بیش از هشت سال نارمک، خیابون فرجام و خاور،  بقیه اش استاد معین. افتخار میکنم که در تمام عمرم برای پول حلال، همه کاری کردم و زحمت کشیدم. هرچند ملک و املاک ندارم اما زندگی آبرومندانه ای داشتم...



 تا قبل از این مشکلات غربت رو فقط تو نقل قولها از دوستان شنیده بودم و یا تو داستانها و مطالب اینترنت خونده بودم، اما حالا که خودم غرق در غربت یخزده سوئد گیر افتادم، مشکلات غربت رو حسابی درک میکنم!

غربت رو وقتی درک میکنی که میبینی تو این سرزمین دیسکو و معصیت و گناه و مستی، این نامسلمونا بیشتر از خودیها بهت کمک میکنن، کسانی که از جنس تو نیستن و هیچوقت تو رو ندیدن، نمیدونن کی هستی و از کجا اومدی و چه مذهب و مسلکی داری. حتی زبونت رو هم نمیفهمن! اما کمکت میکنن!در این میان و مکان ایرانیهای زیادی هم هستند که اینجا سالها زندگی کردن و کار درست و حسابی دارن، و هزار جور کمک میتونن به هموطناشون بکنن! ایرانیهای مقیم سوئد تعدادشون( بیش از 120 هزار نفر، در کشور 9 میلیونی سوئد)! اما دریغ از هیچ کمکی از جانب ایرانیان سوئد به هموطنان خودشون. نه اینکه فقط تو سوئد اینطوری باشه! تو همه جای دنیا متاسفانه ما ایرانیها همینطور رفتار میکنیم، مثلا تو استرالیا اینهمه پناهجوی ایرانی اونجا آزار و اذیت میشن و کشته شدن! چرا جمعیت سطح بالا و  تحصیلکرده و صاحب منصب ایرانیان ساکن استرالیا هیچ کمپین یا تلاشی برای این هموطنان گرفتار نکردن.!!!؟



جواب سوال اینجاست، باید مورد به مورد بشنوی و بخونی، تا بفهمی مشکل کار ایرانیها کجاست! از نظر من مشکل درون خود ماست، و ما هیچوقت نمیخوایم قبولش کنیم! همینجا تو غربت کسانی هستن که به تو خیلی نزدیکترن، دوست آشنا رفیق، همپیاله برادرزن فامیل، ایرانی و شاید همشهری، یه هموطن که از جنس توئه، و از همه مهمتر مسلمونه و ادعای مسلمونی میکنه! از اون قبل تر هم آریائی بوده، که خیلی بهش افتخار میکنه! اما با همه اینها حاضر نیست سر به تنت باشه... علی حدود بیست ساله که با فک و فامیل زنش تو سوئد زندگی میکنن، همشون منو میشناسن، هرکدومشون سالی یک یا دو بار میومدن ایران و حتما میومدن خونه من! و هردفعه من بعنوان یه داماد وظیفه شناس باید میرفتم دنبالشون و میاوردمشون خونه، تا زمانی که بخوان برن مشهد... علی که وقتی میومد بیشتر وقتش تهران پیش ما بود! میگفت خودش و زن و بچه اش خونه من راحت  ترن، تا خونه برادر، خواهر و پدرمادر علی!


درکل موقعیت جغرافیائی خونه من جای خوبی نبود. چرا؟ چونکه خونه من تو خیابون استادمعین کوچه پورشمس، مجتمع صد دستگاه بود... جائیکه تا ترمینال آزادی تهران 5 دقیقه راهه! تا فرودگاه ده دقیقه! تا ایستگاه قطار تهران هم کمتر از نیم ساعت فاصله داره...و این یکی از مشکلات من بود که هر کس به هر طریقی بخواد بیاد تهران این وظیفه ما بود که بریم دنبالش! البته انصافابا جون و دل اینکار رو میکردم و همیشه از این کار لذت میبردم! درکل همیشه دوست داشتم درب خونه ام همیشه باز باشه و همیشه مهمون پای سفره باشه...


الان هم که تو سوئد تک و تنها زندگی میکنم، بازهم  در خونه بروی همه بازه. نمیخوام بگم که من خیلی آدم درستی هستم، اما اینجا بارها و بارها دوستان و همسایگان شب و نصف شب زنگ منو میزنن، با روی خوش درب رو باز میکنم. نون میخواد یا پول دستی میخواد، یا شیر برای بچه اش میخواد، یا میخواد بره جائی و ماشین گیرش نمیاد یا شب و نصف شب بچه هاشون مریض میشه... اولین جائی که میرن خونه منه، و من با جون و دل انجام میدم(:

.

 خلاصه که هر بار که اومدن ایران، من با روی خوش و با احترام رفتم فرودگاه دنبالشون، با احترام و درحد توان هم ازشون پذیرائی کردم، آخرش هم با سلام و صلوات میبردمشون فرودگاه تا برگردن سوئد!
   انصافا ما هم کلی حال میکردیم با علی و سهیلا و بچه هاش، کلی مسافرت چندماشینه باهم رفتیم! نمک آبرود دو هفته عالی بود، گرگان یه هفته پر از خاطره، بندر انزلی،متل قو، چالوس، مشهد چند بار رفتیم! خلاصه که خیلی باهم عیاق و رفیق بودیم. الان که دارم در موردش مینویسم تمام اون خاطرات خوش یادم میاد. اینکه در کنار منقل گوشت یا مرغ کباب شده رو با ویسکی گرانس میخوردیم. اینکه تا چهار صبح مینشستیم تو ویلای نمک آبرود و "دبرنا" بازی میکردیم، و من هیچوقت نمیبردم... فقط یک بار 200 تومان بردم، که از خوشحالی بلند شدم وسط رقصیدم. که الان فیلمشو دارم...

این علی آقا از همه برادراش باحالتر بود، تنها کسی تو خانواده زنم بود که میشد بشینی باهاش حرف بزنی! خیلی با هم عیاق بودیم و کلی عشق و حال کردیم! اهل عشق و حال و بساط هم بود و من هربساطی که میخواست براش جور میکردم! چه شبهائی با این علی آقا، پای بساط تا صبح نشستیم و دم از مردی و مردونگی زدیم! دم از دوستی و مرام و معرفت و صداقت!!!

خودش و زن و بچه هاش، برادرای زنش، خواهر زنش، پدر و مادر زنش که اینجا تو سوئد- گوتنبرگ زندگی میکنن، هر کدومشون دوسه بار اومدن ایران و چون کسی رو تو تهران نداشتن میومدن خونه من، مثلا یه بار پدر و مادر زنش اومده بودن تهران دنبال حقوق بازنشستگیشون، اما به مشکل برخوردن و مجبور شدن بیش از دو هفته تهران پیش ما بمونن! تمام اون مدت مثل پدر و مادر خودم سوار ماشین خودم میکردم و بردمشون این اداره و اون اداره، تا بالاخره کارشونو درست کردم...
یک بار هم خواهر زنش با بچه هاش اومده بودن ایران، وقتی که از مشهد اومدن تهران که با پرواز گوتنبرگ برگردن سوئد، تو فرودگاه به پسرش گیر دادن، که تو موقع سربازی رفتنته و نمیتونی از ایران خارج بشی! اونها هم دو هفته ای مهمون من بودن و من مثل خواهرم سوار ماشین خودم میکردم و دنبال کاراش باهاش میدویدم...
یک بار هم که سهیلا با بچه هاش اومده بود ایران، بعد که میخواست برگرده، تو فرودگاه گیر دادن و گفتن باید اجازه شوهرت باشه! شوهر کجاست؟ سوئد! یعنی بیست روز تمام من ماشین رو نمیبردم، عوضش با موتور به همه کارها میرسیدیم. تمام این 20 روز، سهیلا از صبح مینشست ترک من رو موتور تا بریم دفتر مجله و سر راه کارهای اونو انجام بدیم، تا منم به قرارهام برسم. خیلی جاها که من قرار مصاحبه یا افتتاحیه داشتم، سهیلا رو هم با خودم میبردم. از همایش بزرگ حمل و نقل گرفته تا مراسم ایران خودرو دیزل در مرکز همایشهای صدا و سیما تا مصاحبه با مدیر عامل هتل استقلال یا مصاحبه با آقای عظیم زاده، مدیرعامل فرش عظیم زاده...

همین سهیلا خانم زن علی اون روزها به من میگفت آقای رئیس جمهور!!! محیط کار مطبوعات جو خیلی رسمی داره، ومن همیشه لباس رسمی کت و شلوار میپوشیدم، توی اتاق میز و صندلی و کامپیوتر خودمو داشتم و معمولا قرار ملاقاتهام با مدیران کارخونه و شرکتها یا روابط عمومیها بود... سهیلا اینها رو میدید و به شوخی منو آقای رئیس جمهور صدا میزد!!! خونه هم که میومد تعریف میکرد که کار بهنام عجب کار با کلاسیه!!! سهیلا خیلی زن خونگرم و با معرفتی بود، کلا خیلی مردونه روش حساب میکردم، حتی مردونه تر از علی! مردونه خیلی هم بهش کمک کردم  و هواشو داشتم. خودش همیشه میگفت: من کی بتونم از خجالت تو دربیام!!!

سال 88 اوج شلوغیهای هشتادوهشت و اوج گندکاریهای احمدینژاد بود که علی تنهائی اومده بود ایران، برای کار اداری یک هفته ای تهران موند. و در این یک هفته بعضی روزها با من میومد بیرون... همونجا بود که علی پیشنهاد مهاجرت به سوئد رو داد. وگرنه من اصلا نمیدونستم که سوئد کجای نقشه هست! شب هم که رفتیم خونه این کرم خارج رفتن رو انداخت به جون زنم! با زنم که مشورت کردیم، با تعریفهائی که علی از خوبیهای سوئد کرد، با نسترن تصمیم گرفتیم که بخطر آینده نگین بریم سوند زندگی کنیم!!! گفتم همه چیز رو نفروشیم، وسایل درشت و قیمتی رو تو یه انباری بگذاریم، تا اگه نتونستیم اقامت سوئد رو بگیریم بتونیم برگردیم!
اما حرف علی این بود: اصلا به برگشتن فکر نکنید چون هر طوری هست کارتون رو درست میکنم که بمونید! میگفت اینجا همه خونواده زنم تصمیم گرفتیم هرطوری شده شما رو اینجا نگه داریم، آقا رضا آقا هادی، احمد و مسعود و بقیه. میگفت احتیاج نیست چیزی هم با خودتون بیارید، فقط با لباس تنتون بیاید!

به این ترتیب یک اطلاعیه فروش لوازم منزل بدلیل مسافرت تو محل پخش کردم و همه زندگی چهل ساله مو حراج کردم. نسترن و نگین رو با پول فروش لوازم فرستادم سوئد. خودمم یک ماه بعدش ویزا داشتم، قرار بود تو این یک ماه خونه رو تحویل بدم و ماشین رو بفروشم و بقیه کارها رو بکنم...

اما از شانس بد، نتونستم راس یک ماه از ایران خارج بشم و ویزام باطل شد. یک ماه بعدش هم معلوم شد دردی که حدود یکساله تحمل میکنم، سرطان خونه که من بهش مبتلا شدم. هشت ماه در ایران شیمی درمانی شدم و بسختی تونستم بعد از نه ماه ویزای مجدد بگیرم. اما 48 ساعت قبل از ورود من به سوئد،  زن و بچه م علیرغم مخالفت شدید من برگشتن ایران!!!
هرچقدر التماس کردم که نکنید این کار رو با من، من بیمارم، هشت ماهه دارم شیمی درمانی میشم، همه زندگیمو اینجا از دست دادم، میخوام بیام دخترمو ببینم... ما همه زندگیمونو فروختیم تا بریم سوئد، حالا که بعد از اینهمه مشکلات من 48 ساعت دیگه دارم میام سوئد، شما میخواین برگردین! شما که تو این نه ماه حرفی از برگشتن نمیزدید، حالا با این سرعت میخواین برگردین!!! دیوونه شدید!!!



التماسهای من بیفایده بود، علی به همون سرعت زن و بچه منو برگردوند ایران!!!

وقتیکه خودم رسیدم سوئد، حال خیلی بدی داشتم. همه موهای سرم و ابرو و حتی مژه هام و بیشتر ناخنهام بخاطر شیمی درمانی ریخته بود، و قیافه وحشتناکی پیدا کرده بودم! با دردهای موجود چهره ام خسته و درمانده و تکیده بود و اثرات مصرف مرفین برای تسکین درد در چهره ام پیدا بود! یک هفته تو هتل اپل گوتنبرگ موندم و تونستم آدرس محل کار علی رو پیدا کنم. روز 17 ژانویه 2011 وارد سوئد شدم، و 24 فوریه که روز تولدمم بود رفتم سراغ علی. یه پیتزا فزوشی زیر پل موندال. علی با دیدن من شوکه شده بود، با عصبانیت و حمله کنان گفت برای چی اومدی اینجا مرتیکه؟ وقتی زن و بچه ت برگشتن ایران، اومدی اینجا چه غلطی بکنی؟! طوری حمله میکرد و داد میزده که معلوم بود میخواد درگیری ایجاد کنه! اما من خونسرد نشسته بودم روی صندلی و موزیک پلایرم رو گذاشته بودم رو میز و دکمه رکورد صدا رو زده بودم...
گفت میری یا بندازمت بیرون؟ گفتم من اومدم در مورد زن و بچه م سوال کنم، یه پیتزا هم سفارش دادم که پولشو دادم. گفت اینجا کوفت هم نمیتونی بخوری!

میدونستم که تو سوئد برای منی که تازه یه هفته نیست اومده، عربده کشی و درگیر شدن و شیشه شکستن جرم خیلی بزرگیه، به همین دلیل تصمیم قاطع گرفته بودم که به هیچوجه عصبانی نشم، که انصافا هم نشدم
 گفتم دمت گرم مرد حسابی، ما به پیشنهاد تو و اصرار تو با خواهرت تصمیم گرفتیم که همه زندگیمونو بفروشیم و بیایم اینجا!!! حالا که بعد از نه ماه تونستم خودم بیام سوئد، تو با کمال خونسردی و در کمال نامردی و خیانت، زن و بچه منو برگردوندی ایران، بدون اینکه به التماسهای من توجه کنی! بدون اینکه به قولها و وعده هائی که دادی عمل کنی! یا به رفاقت و نون و نمکی که تو خونه من خوردی اهمیت بدی!!! آخرین باری هم که تلفن منو جواب دادی، یادمه بهم گفتی کس کش! حالا من اومدم ببینم که چرا زن و بچه منو 48 ساعت قبل از ورود من به سوئد برگردوندی ایران!!!

اما علی آقا اصلا نمیخواست جواب منو بده، گفت نمیخواد دیگه حتی ریخت منو ببینه! و بلافاصله زنگ زد به پلیس!فکرشو بکنید من برای اولین بار و با دعوت خودش اومدم تو مملکت غربت، درعوض علی آقا میخواست بجای جبران، منو بندازه زندان!!! چشمتون روز بد نبینه. نمیدونم به سوئدی چی به پلیس گفته بودن که دو تا پلیس همچین اومد پارک کرد و ما رو دست بدیوار کرد و تو خشتکمون رو هم دست کشید، که فکر کردن من سارق مسلح یا قاچاقچی هستم!!!


نشون به اون نشون که در این چهار سال و اندی سه بار رفتم گوتنبرگ تا با برادر زن عزیزم حرف بزنم، اما عین سه بارش رو زنگ زده به پلیس، و یه چیزائی به پلیس گفته که پرونده منو خراب کنه!!! بار سوم رو با نقشه و به دعوت خودش رفتم دم محل کارش، اما باز هم زنگ زد به پلیس! و بعدا که برای من نامه ش اومد فهمیدم که علی با کلک منو برای بار سوم کشیده اونجا تا من رو باصطلاح سوئدی anmmal بکنه! طبق این قانون اگر کسی سه بار برای تهدید به کسی نزدیک بشه، میره توی لیست سیاه پلیس. و حق نداره تو شعاع اعلام شده پلیس حرکت کنه... که به سوئدی بهش میگن اَنمال! که انصافا این کلمه معنی خوبیه برای اینکار در زبان ما... اَنمال شدن میتونه روی پرونده اقامت من تاثیر منفی بذاره...
 کسیکه تو خونه من یک گونی نمک خورده، حالا خودش که زنگ میزنه به پلیس هیچی! خانواده زنش رو هم که همشون خونه من اومدن و خودشونو به من مدیونن رو، مجبور کرده که با من در ارتباط نباشن و جواب تلفن منو ندن!!! چند تائیشون مثل احمد و علی و وحید زنگ زدن و عذرخواهی کردن که نمیتونن جواب منو بدن! 


یعنی این دیگه خیلی نامردیه، که تو مملکت غریب خودت کمکی نکنی و نگذاری کسی دیگه هم کمک بکنه!!!


Tuesday, 10 March 2015

چرا مهاجرت به سوئد/ قسمت دوم

مامورهای حراست خدمات درمانی استان تهران تو خیابون فاطمی روبروی حجاب، با لباسهای آبی و هیکل و شکمهای گنده اومدن بسمت من. ما رو بردن به دفتر حراست، مدیر حراست آدم خیلی خوبی بود که متاسفانه اسمش یادم نمیاد. خیلی تلاش کرد که مشکل من حل بشه. 
من نسخه دکتر مرتضی رضوانی فوق تخصص مغز و اعصاب کودکان رو داشتم که 3 آمپول  تشنج توش نوشته و تائید شده بود، اما جناب دکتر شجاعی و کارمندش روی لجبازی با من نسخه رو خط زدن و باطلش کردن، و پشت نویسی کردن که به من فقط یک آمپول تحویل داده بشه!!! درصورتیکه ایشون بهیچوجه نمیتونه توی نسخه پزشک دست ببره و نسخه پزشک فوق تخصص مغز و اعصاب رو پشت نویسی کنه. و این موضوع دعوای ما بود، من حاظر نبودم نسخه دستکاری شده رو بگیرم. چرا که این یه داروی خیلی حساسه که ما حتما باید اضافه دم دست میداشتیم... 
چند ساعتی منو نگه داشتن و بعد گفتن که میتونم برم، اما نسخه منو درست نکرن. من هم که روی لج افتاده بودم رفتم از دفتر مجله مساعده گرفتم و آمپول اول رو که باید نگین استفاده میکرد از بازار آزاد خریدم، حدود 185 هزار تومان. اصغر خسروی سردبیر مجله خودروامروز که در جریان بیماری نگین و مشکل پیش آمده بود، میخواست هزینه خرید هرسه آمپول رو به قیمت بازار آزاد بهم بده، تا من از خیر پیگیری این موضوع بگذرم. بیشتر نگران بود که بخاطر این موضوع مشکلی برام پیش بیاد...

 تقریبا 27 روز دنبال اعتراض به اینکار به تمام مراجع مسئول مراجعه کردم، نسخه باطل شده و پشت نویسی شده داخل دفترچه رو به هر مسئول و غیر مسئولی نشون میدادم، میگفت اینکار خلاف قانونه. اما هیچکدوم حاضر نبودن تو روی دکتر شجاعی وایسن!!!
حتی شکایت من به هیئت مدیره خدمات درمانی "کل کشور" هم رسید، با کمال تاسف گفتند: ما به آقای شجاعی زنگ زدیم و خواهش کردیم که نسخه شما رو تحویل بدن، اما ایشون لج کرده و نمیخواد کوتاه بیاد!!!
"لج کرده" عین جمله ای بود که دفتر هیئت مدیره به من داد... فکرشو بکنید با داروی تشنج دختر نه ساله من لج کرده بود!!! حرف من این بود: هر کار خلاف و اشتباهی که من کرده بودم، هیچ ربطی به دختر نه ساله من و داروی تشنج اون نداشت.
 
این حرفها بدتر پتکی بود که توی سرم میخورد و منو جری تر میکرد، اینکه یه آدم عقده ای با داروی تشنج دختر نه ساله من لج کرده، باعث میشد که خون توی مغزم بیاد و صورتم سرخ و داغ بشه. ازپا ننشستم و گفتم که باید مدیرکل خدمات درمانی کل کشور رو ببینم، و شما خوب میدونید که دیدن مدیر کل چه دنگ و فنگی داره... هرچه بالاتر میرفتی فساد بیشتر و روابط وفامیل بازی و رفیق بازی بیشتربود...
بعد از مدتها رفتن و بست نشستن جلوی در دفتر مدیرکل، آخرش منشیش که از سماجت من لجش گرفته بود، دلش برام سوخت و بالاخره منو به دفتر مدیرکل کشور برد. یادم نیست اون موقع اسم مدیرکل خدمات درمانی کل کشور چی بود اما یادمه که یه آدم هیکل گنده شکم گنده بود.

مدیرکل منو معرفی کرد به دکتر مشایخیان که رئیس منابع انسانی خدمات درمانی کل کشور بود و بی نهایت آدم خوب و باوجدانی بود. مشایخیان یک هفته مهلت خواست تا موضوع رو پیگیری کنه، انصافا هم پیگیری کرد، البته خودش میدونست که حق با منه، و سازمان خدمات درمانی حق نداره نسخه تخصصی تشنج یه کودک رو عوض کنه...

بعد از ده روز دکتر مشایخی منو خواست و نسخه منو با همون سه آمپول تحویلم داد، گفت باید بری سه راه افسریه و تائیدیه داروهاتو بگیری! اما من قبول نکردم، من که تو محدوده اون مرکز زندگی میکردم، چرا باید برای تائید نسخه به یه مرکز دیگه ای تو سه راه افسریه میرفتم؟! گفتم میخوام نسخه من همونجائی که باطل شده تائید بشه...
و در آخر هم شد. نسخه رو بردم خدمات درمانی استان تهران تو خیابون فاطمی و همون ماموری که نسخه منو باطل کرده بود، دوباره نسخه منو تائید کرد. هرچند که با عصبانیت و کینه فراوان مهر تائید استامپ رو روی دفترچه کوبید، اما برای من خیلی لذت بخش بود. بالاخره تونسته بودم که حق دخترم رو بگیرم و این برام یه پیروزی بزرگ بود...
ادامه دارد...
جا داره که اینجا تشکر کنم از معاونت منابع انسانی خدمات درمانی کل کشور، دکتر مشایخی که با انسانیت و بدور از هر ترسی از مقامات بالا و پائین، حق من و دخترم رو بهم برگردوند. که اگه اون انسانیت و انصاف بخرج نمیداد، من نمیتونستم حق دخترم رو بگیرم... درود