Tuesday, 8 June 2021

راسیست ‏و ‏فاشیست ‏سوئدی

تو ایران از بعد از سربازی تقریبا همیشه ماشین داشتم اولین ماشینم یه پیکان جوانان قرمز بود که عاشقش بودم، آخرین ماشینم هم تو ایران یه میتسوبیشی گالانت قرمز بود، وقتی هم که از ایران اومدم سوئد چهار ماه بعد از ورودم به سوئد یه ماشین مزدا۳۲۳ قرمز خریدم و تو این چند سال با گواهینامه بین‌المللی تو سوئد رانندگی کردم. اینجا تا وقتی که اقامت نگرفتی میتونی حتی با ترجمه گواهینامه ایرانی تو سوئد رانندگی کنی اما نمیتونی گواهینامه رانندگی سوئدی بگیری، همون‌طور که یه سیم کارت یا تلفن نمیتونی به نام خودت بگیری و خیلی از کارهای دیگه که نمیتونی انجام بدی...
چند ماه پیش یکی از دوستان مهاجر گفت که یه قانونی هست که اگه کار سفید داشته باشی و چهار شماره موقت اداره مالیات رو داشته باشی و مالیات بدی میتونی گواهینامه سوئدی بگیری، منم به امید اینکه بتونم با گواهینامه سوئدی یه کار بهتر پیدا کنم رفتم دنبالش. با شرکت #Fästningentrafikskola تو شهر خووده که کلاس و دوره آموزشی قبل از امتحان گواهینامه رو برگزار می‌کنه تماس گرفتم و پرسیدم میشه با چهار شماره موقت امتحان گواهینامه بدم؟ گفتند آره مشکلی نداره، باید معاینه چشم بیاری و هشتصد کرون برای کلاس آموزش قوانین سوئد پرداخت کنی و دو هزار کرون برای امتحان رانندگی روی یخ پرداخت کنی و بعد بری برای آیین‌نامه و تو شهری...
برای کلاس ثبت نام کردم و روز جمعه ساعت چهار بعدازظهر بهم وقت داد، اون موقع تو شهر Hjo کار میکردم که حدود پنجاه کیلومتر تا خورده فاصله داره. ساعت سه بعدازظهر از صاحب کارم مرخصی گرفتم و رفتم خووده، اتفاقا زودتر هم رسیدم اما فکر کردم هنوز وقت هست، تو ماشین نشستم چند تا تلفن واجب داشتم زنگ زدم و پنج دقیقه به چهار رفتم داخل.
منشی شرکت تا منو دید که گفتم ساعت چهار وقت کلاس دارم، گفت نمیشه بری سر کلاس چون دیر اومدی! با تعجب گفتم دیر کجا بود! هنوز پنج دقیقه مونده به چهار، گفت نه باید یک ربع زودتر اینجا باشید! گفتم این چه حرفیه؟ شما برای من وقت فرستادی و نوشتی ساعت چهار الان میگی یک ربع زودتر باید بیام؟! چرا اینو از قبل نگفتید؟ الان که من اینجام کلاس هم هنوز شروع نشده اجازه بدین من برم سر کلاس، من امروز مرخصی گرفتم و از راه دور اومدم ....
جوابش فقط تکرار یه جمله بود، متاسفم امکانش نیست این قانونه و شما باید قانون سوئد رو رعایت کنید. اعصابم خراب شده بود منشی هم پشت سر هم با یک لبخند چندش آور که مخصوص سوئدیهای راسیست و ضد مهاجره سه بار این جمله رو تکرار کرد: متاسفم نمیشه این قانونه و شما باید قانون سوئد رو رعایت کنید...
نژادپرستی از چشمهاش و لحن صحبتش و اون لبخند چندش آورش میبارید، این نوع لبخند در همه سوئدیهای ضدمهاجر که تعدادشان هم کم نیست مشترکه که البته از ترس قوانین سفت و سخت سوئد به به کار میبرند، اگه قوانین سفت و سخت ضد نژادپرستی نبود تو کوچه و خیابون شلوار مهاجر رو از پاش درمیاوردن...
خلاصه هر کاری کردم نگذاشت من برم سر کلاسی که هنوز شروع نشده بود، گفت اگه میخوای جمعه دو هفته دیگه بهت وقت بدم، من هم که چاره‌ای نداشتم گفتم باشه. دو هفته بعد روز جمعه نیم ساعت زودتر رفتم اونجا نشستم تا کلاس شروع بشه، کلاس در مورد خطرات رانندگی در حالت مستی و تصادف با حیوانات و چیزهای دیگه بود. معلم که اون هم یه زن سوئدی بود کلاس رو شروع کرد و یک فیلم گذاشت و مشغول صحبت در مورد تاثیر الکل شد ، ده دقیقه از شروع کلاس گذشته بود که یه پسر جوان سوئدی خواب‌آلود و ژولیده با عجله وارد کلاس شد و صاف اومد نشست سر کلاس...!!!
نمی‌دونستم چکار باید بکنم میخواستم همونجا بلند شم و به معلم اعتراض کنم اما خب هیچوقت اهل داد و بیداد نبوده و نیستم و معلم هم تقصیری نداشت چون منشی اونو به کلاس فرستاده بود. به هر سختی بود خودمو کنترل کردم تا وقت استراحت اما انگار سر کلاس نبودم اعصابم حسابی به هم ریخته بود و لجم گرفته بود که چرا تو سوئد با این همه ادعا تبعیض اینقدر واضح و روشن! سراغ منشی نرفتم چون اگه میرفتم دعوام میشد کلاس که تموم شد رفتم سراغ رییس آموزشگاه رو گرفتم گفتند تو دفتر نیست. به یه کارمند مرد كه تو یه اتاق نشسته بود جریان رو توضیح دادم و گفتم که می‌خوام با رییس اینجا صحبت کنم، خیلی اظهار تأسف کرد و قول داد که به خانم رییس که اسمش آنخلود بود بگه تا با من تماس بگیره...
حدود پنج شش ماهی از اون اتفاق می‌گذشت و هیچکس با من تماس نگرفته بود اما نمی‌تونستم از این موضوع بگذرم، باید به اون دختره یه چیزی رو یاد میدادم.
هفته پیش سه‌شنبه بیست و پنجم ماه می رفتم کتابخانه و یه پرینت رنگی از تصویر #یاسمن_آریایی #منیژه_عربشاهی و #مژگان_کشاورز که بدلیل مخالفت با حجاب اجباری به پنجاه‌وپنج سال زندان محکوم شدند گرفتم و یه پرینت رنگی هم از وزرای دولت فمنیستی سوئد گرفتم، عکس هیئت وزیران دولت فمنیستی سوئد که بعد از توافق برجام با چادر چاقچول رفتند ایران و به این شکل مضحک دست به سینه جلوی آخوندها ایستادند. با این دو تا پرینت رفتم دفتر آموزشگاه همون دختر منشی اونجا نشسته بود، گفتم منو میشناسی؟ گفت نه کاری داشتید؟ گفتم چند وقت پیش اومدم کلاس پنج دقیقه به کلاس اینجا بودم اما شما نگذاشتی من برم تو، گفت آره ممکنه این کار رو کرده باشم، گفتم اما دفعه بعد یه جوان سوئدی رو با ده دقیقه تاخیر به کلاس راه دادین.
گفت الان اومدی همینو بگی یا یه کار دیگه داری؟ گفتم نه کاری ندارم فقط اومدم ببینم چرا شما راسیست نژادپرست هستید؟ گفت موضوع چند ماه قبله و من یادم نیست چرا اون جوان سوئدی با تاخیر اومده و رفته سر کلاس، اگه میخوای با رییس اینجا آنخلود صحبت کن، گفتم آره.
رفت آنخلود رو صدا کرد اومد و من داستان رو براش توضیح دادم، خیلی اظهار تعجب و تأسف کرد و از منشی داستان رو پرسید و کلی تاکید کرد که ما اینجا رفتار نژادپرستانه نمی‌کنیم.
گفتم این خانم این رفتار رو با من کرده و سه بار هم با تاکید به من گفته باید قوانین سوئد رو رعایت کنید، این رفتار و لحن حرف زدن ایشان حتما نژادپرستی هست و من امروز اومدم اینجا تا به این خانم یه چیزی رو یاد بدم تا بفهمه یه مهاجر مثل من چرا اینجاست تا توهین و تحقیر شما رو ببینه. عکس یاسمن و منیژه و مژگان رو درآوردم بهشون نشون دادم و گفتم این سه تا زن تو ایران بخاطر مخالفت با حجاب اجباری پنجاه‌وپنج سال زندان گرفتند ، و این دولت فمنیست لعنتی شما با این شکل و شمایل رفتند ایران و جلو ملاهای دیکتاتور ایران دست به سینه وایسادن! چرا؟ بخاطر بیزینس. پس اگه من از کشور خودم فرار کردم و اومدم اینجا به خاطر اینه که شما میرین اونجا و طرفدار دیکتاتورهای مذهبی هستید و حمایتشون میکنید، با حکومتی که ۱۵۰۰نفر رو تو سه روز تو خیابون می‌کشه لاس میزنید. این عکس رو امروز برای این خانم منشی آوردم تا هر وقت خواست با یه مهاجر راسیست بازی دربیاره یه نگاه به عکس بکنه و دلیل حضور مهاجر در سوئد رو بفهمه و درک کنه...
آنخلود باز هم شروع کرد به قسم و آیه که حتما اشتباه شده ما راسیست نیستیم، الان هم هشتصد کرون پول شما رو پس میدم که یک روز از کار افتادین....
رفت پول من رو آورد پس داد، خداحافظی کردم و سر راه عکس رو گذاشتم روی میز منشی و حرفم رو به منشی تکرار کردم، دفعه بعد که خواستی راسیست بازی دربیاری به این عکس نگاه کن...

بعد از اون امتحان هم رفتم به اداره راهنمایی تا امتحان آیین‌نامه و تو شهری بدم، اما قبول نکردن! گفتم آموزشگاه گفت میشه، گفت بیخود گفته!!


Sunday, 30 May 2021

بچه ‏یتیم ‏در ‏تعلیمات ‏قرآن

پرده اول
همیشه عاشق بچه‌ها بودم و رابطه خوبی با بچه ها و نوجوان‌ها داشتم ایران هم که بودم همه بچه‌های فامیل بهم میگفتن عمو بهنام، چرا چونکه عاشق سروکله زدن با بچه‌ها و یاد دادن هستم و البته باب میلشون رفتار میکردم، طوری که همیشه میخواستند تو گروه من باشن، مثلاً اگه با چند ماشین مسافرت می‌رفتیم همه دوست داشتن تو ماشین من بنشینند چون هر آهنگی با هر صدایی مجاز بود و من هم باهاشون همراهی میکردم. اما دخترم رو از من گرفتند و نگین نتونست این عشق و محبت رو با من تجربه کنه، تمام سالهایی که یک پدر و دختر میتونن یه دنیا خاطره و لحظات خوش با هم بسازند از ما دریغ شد...
اوایل دوری از نگین که اومده بودم سوئد ارتباط برقرار کردن با بچه‌ها خیلی سخت بود بخصوص با بچه‌های سوئدی، من هم که از نگین دور شده بودم ولع بیشتری برای ارتباط برقرار کردن با بچه‌ها پیدا کرده بودم. اما سوئدیها در کل مثل ما شرقی‌ها اهل مراودات اجتماعی نیستند مضاف بر این همیشه یه ترسی از پدوفیل در نهاد خانواده‌های سوئدی وجود داره که بچه‌هاشون رو از ارتباط با مردان منع میکنند، اینکه مرد مورد نظر یه آدم مجرد بدون زن و بچه مثل من هم باشه کار رو خیلی سخت‌تر می‌کرد. اما خب وقتی که با من آشنا میشدند و می‌فهمیدن که من از بد حادثه تنها و بدون زن و بچه‌ اینجا به پناه آمده‌ام شرایط فرق میکرد، بخصوص از وقتی که تو صلیب سرخ مشغول به کار و معلمی شدم و ارتباط بیشتری با خانواده‌ها پیدا کردم تبدیل شدم به معتمد محل. تا جایی که بعضی وقتها خودشون بچه‌هاشون رو میفرستادن پیش من تا مشکلات درسی رو باهاشون کار کنم، یا اگه وقت دکتری چیزی داشتن بچه‌شون رو میگذاشتن پیش من...
زهیر یه پسربچه شش ساله عرب بود که با مادر و خواهر کوچکترش تو تیدان زندگی میکردند، بچه‌ شیطون و خیلی شلوغی بود که بواسطه نداشتن سایه پدر و عدم تسلط مادر کمی بی ادب به نظر می‌رسید. مادر البته خودش یه دختر جوان و مهربون بود که تو سن سیزده سالگی مجبور به ازدواج شده و صاحب دو تا عروسک شده بود و نمیدونست حتی چطوری باهاشون بازی کنه، نه حوصله بازی با بچه‌ها و توان مادری داشت نه پختگی و سیاست مطیع کردن بچه رو بلد بود، به همین دلیل هم زهیر همیشه بیرون از خونه بود. زهیر با هم‌سن و سالهای خودش همیشه دعوا داشت و به حرف بزرگترها هم که معمولا با توپ و تشر باهاش حرف میزدن گوش نمی‌کرد و از نگاه دیگران شده بود یه بچه بی ادب و پررو که هیچکس بهش روی خوش نشون نمیداد، اما با
 کمی انصاف میشد فهمید که چرا زهیر در ارتباط برقرار کردن با دیگران مشکل داره. اما من همیشه با عشق و محبت باهاش حرف میزدم و حتی بیشتر از بچه‌های دیگه بهش اهمیت میدادم. با حوصله باهاش ریاضی کار میکردم و باهاش بازی میکردم، بازیهایی که تو ضمیر ناخودآگاهش دوست داشت با پدرش بکنه اما این فرصت ازش دریغ شده بود...

مادرش هر روزی که وقت دکتر یا جای دیگه داشت میفرستادش پیش من، می‌گفت زهیر فقط به حرف شما گوش می‌کنه و تو این مدت خیلی تغییر کرده، هر وقت کار بدی می‌کنه تهدیدش میکنم که دیگه حق نداری بری خونه عمو بهنام. خیلی شما رو دوست داره و با دوچرخه‌ای که براش خریدی پز شما رو به دوستاش میده، هر روز هم که از خواب بیدار میشه میگه مامان تو رو خدا میشه امروز برم خونه عمو بهنام؟ ولی من نمیخوام زیاد مزاحم شما بشه...

پرده دوم
‌این چند سالی که تو صلیب سرخ کار میکردم و معلم هم بودم بیشتر سر و کارم با مهاجران تازه وارد بود، بغیر از معلمی کار دیگهام این بود که مایحتاج ضروری مهاجران تازه وارد رو براشون مهیا کنم. سوئدیها هر چیزی رو که تو خونه لازم نداشتن میاوردن صلیب سرخ تحویل میدادم از لباس و کیف و کفش گرفته تا لوازم خانه و آشپزخانه، و من همه رو تحویل میگرفتم مرتب میکردم و میچیدم که شنبه و چهارشنبه مهاجران تازه وارد بیان و هرچی لازم دارن رو بصورت مجانی بردارن. اضافه کاری هم گاهی اوقات نصب پرده و آنتن و تلویزیون و تعمیرات جزیی خونه رو براشون انجام میدادم، همه این کارها رو با روی خوش انجام میدادم و سعی میکردم با همه ارتباط خوبی داشته باشم، فرقی هم نمیکرد ایرانی باشه یا افغانی، عرب باشه یا بوسنی و سودانی، خارج از وقت کاری با همه سلام علیک و مراوده داشتم. البته بعد از سال۲۰۱۵ که مهاجر عرب زیاد شد اولش با خیلی از اونها با ایرانی مشکل داشتند، بعضیهاشون که درک درستی از ساختار حکومتها نداشتند هر ایرانی رو یک عضو سپاه قدس میدونستم که تو جنگ و بدبختی سرزمینشان دست داشته. اما تنفر از ایران و ایرانی بیشتر در وجود فلسطینیها به وضوح دیده میشه. اما خب بعد از کمی صحبت و مراوده وقتی که میفهمند خود ما هم از دست همون رژیم ایران فرار کردیم و مردم عادی نماینده حکومتها نیستند کمی آرام میگیرند و رفتارشان عوض میشه، طوریکه هر وقت غذای ویژهایدرست میکردن یا منو دعوت میکردن یا غذا میفرستادن دم خونه، چه غذاهایی...!!!
حاجی یه مرد حدود هفتاد ساله اهل فلسطینه که یه شدت مذهبی و اهل نماز و روزه است، همه افتخارش این بود که شصت ساله هر روز صبح ساعت پنج صبح که نمازش رو میخونه میشینه به قرآن خواندن تا هفت صبح، وقت نماز ظهر هم قرآن میخونه و بعد نماز عصر هم دو ساعت وقت میگذاره برای قرآن خواندن. اون هم اوایل علاقه زیادی داشت که در مورد خباثت حکومت ایران حرف بزنه و به اصطلاح سرکوفت بزنه اما بعدها بی‌خیال شد و در مورد مسائل دیگه حرف میزد، بعضی روزها هم زنگ میزنه و میگه حوصله داری بیام یه دست تختهنرد بازی کنیم؟ من هم با کمال میل دعوتش میکردم با هم چای یا قهوه می‌خوردیم گپ می‌زدیم و تخته بازی میکردیم...
یک روز زهیر اومد پیش من و گفت مامانش رفته شهر خرید کنه، میشه پیش من بمونه تا مامانش بیاد؟ آوردمش تو و یه کم با هم گپ زدیم و طبق معمول به سوالات بی‌پایانش جواب دادم، ازش پرسیدم غذا خورده گفت نه. از دیشب کمی غذا از تو یخچال براش درآوردم و گذاشتم تو میکرو گرم بشه که حاجی زنگ زد، گفت من اومدم پیاده‌روی و الان دم در خونه تو هستم گفتم اگه وقت داری یه چایی با هم بخوریم؟ منم طبق معمول گفتم اهلا و سهلا خوش آمدی. غذای گرم شده رو تازه گذاشته بودم جلوی زهیر و شروع کرد به خوردن که در زدن، در رو باز کردم حاجی اومد تو و سلام و احوالپرسی، داشتم ازش می‌پرسیدم که چای میخوره یا قهوه که چشمش به زهیر افتاد که نشسته بود با ولع مشغول غذا خوردن بود. حاجی  تا چشمش به بچه افتاد به یکباره برآشفت و شروع کرد به عربی توپ و تشر زدن به بچه که اینجا چه غلطی می‌کنی و برای چی اومدی اینجا بلند شو گورتو گم کن پسر بی ادب پر رو و...،  من دویدم تو اتاق که ببینم چی شده دیدم بچه طفلکی لقمه غذا تو دهنش مونده و با ترس و لرز انگار منتظر ورود من به جریان بود. با تعجب گفتم حاجی چی شده؟ اما حاجی اصلا حواسش به من نبود و مثل رگبار داشت رو سر بچه توپ و تشر میزد که پاشو برو بیرون! با صدای بلندتر داد زدم حاجی چی شده چکار به بچه داری؟ شروع کرد به توضیح که این بچه تخم جنه و بی ادب و پررو و فلان و فلانه باید بره، والله اگه این نره من میرم! حاجی طوری داشت حرف میزد که انگار با یه آدم بزرگ و عاقل و بالغ طرفه، اصلا براش مهم نبود که زهیر یه بچه پنج شش ساله است. سینی غذاش رو بردم تو آشپزخونه و گفتم بشین اینجا غذاتو بخور و برو، هرچی گفتم حاجی بی خیال این بچه‌س داری در مورد یه بچه حرف میزنی، بگذار غذاش رو بخوره می‌ره. اما حاجی دست بردار نبود اومده بود تو آشپزخونه و دست از پرخاش به بچه برمی‌داشت و می‌گفت تا این از اینجا نره من نمیشینم...
من که حسابی عصبانی و کلافه شده بودم غذا رو ریختم تو یه ظرف و گذاشتم تو پلاستیک و دادم به زهیر گفتم عمو جان برو خونه غذاتو بخور فردا باز بیا با هم حرف میزنیم، بغل و بوسش کردم و فرستادمش خونه. مونده بودم با حاجی چطوری برخورد کنم از شدت عصبانیت چند دقیقه خودمو تو آشپزخونه سرگرم کردم تا بتونم خودمو کنترل کنم اما ناراحتی تو چهره‌ام پیدا بود، تا رفتم تو اتاق حاجی شروع کرد برای من توضیح دادن که این بچه تخم حرامه و بی ادب و ....
حرفاش که تموم شد گفتم حاجی یه جوری حرف میزنی انگار با یه آدم بزرگ طرفی، می‌دونی این بچه فقط شش سالشه و هیچ گناهی نداره؟ و می‌دونی که این بچه پدر نداره؟ توی این قرآنی که شصت ساله میخونی در مورد بچه یتیم چیزی نگفته؟ ننوشته که با یتیمان چطوری باید رفتار بشه؟ تو این قرآنی که شصت ساله میخونی ننوشته کسی که مشغول غذا خوردن هست رو نباید از سر غذا بلند کرد؟ مرد حسابی این بچه داشت غذا میخورد چطور دلت اومد از سر غذا باندش کنی و از خونه بیرونش کنی؟ یه ذره رحم و مروت تو این قرآن وجود نداشته که شما بعد از شصت سال ازش یاد بگیرید تا یه بچه یتیم گرسنه رو موقع غذا خوردن با این شقاوت بیرون نکنی؟
اون روز فقط در مورد انسانیت و دین و مذهب مخرب صحبت کردیم و به بازی تخته نرد نرسیدیم، حاجی هم هرگز حاضر به عقب نشینی از موضعش نشد و قبول نکرد که اشتباه کرده، شنیده بودم باید ترسید از کسانی که یک کتاب دارن و اون رو مقدس می‌دونن چرا که از هیچ کتاب دیگه ای علم و دانش و انسانیت نیاموختند. بعد از اون اتفاق هیچوقت دیگه باهم تخته بازی نکردیم...


Sunday, 24 January 2021

تضاد زندگی با مذهب

 #زندگی


وقتی انیشتین در دانشگاه های ایالات متحده س خنرانی می کرد، سوال تکراری بیشتر دانشجویان از او این بود: آیا به خدا اعتقاد داری؟ و او همیشه پاسخ می داد:

- من به خدای اسپینوزا ایمان دارم.

باروخ دو اسپینوزا فیلسوف هلندی ، به همراه دکارت ، از بزرگ خردگرایان فلسفه قرن۱۷ بود.

*اسپینوزا می گفت: خدا می گوید:*

دست از دعا بردارید.

کاری که من می خواهم انجام دهی این است که از زندگی لذت ببری. من از تو می خواهم آواز بخوانی و لذت ببری. از همه چیزهایی که برای تو ساخته ام. دیگر از رفتن به آن معابد تاریک و سرد که خود ساخته ای دست بردار و نگو آنجا خانه خداست. خانه من در کوه ها، جنگل ها، رودخانه ها، دریاچه ها و سواحل است.

من در همه جا با تو زندگی می کنم و عشق خود را به تو ابراز می کنم. از سرزنش خود در زندگی دست بردار. من هرگز به تو‌ نمیگویم مشکلی داری یا گناهکاری.

مرا بخاطر هر آنچه باور تو را برانگیختند سرزنش نکن. اگر نمی توانی مرا در طلوع آفتاب، در منظره ای، در نگاه دوستان یا در چشمان پسرت یا ذره ذره وجودت دریابی... در هیچ کتابی پیدا نخواهی کرد! دیگر از من نپرس که چگونه کارم را انجام می دهم؟" به عقلت رجوع کن خواهی فهمید.دست از ترس من بردار من تو را نه قضاوت می کنم، نه انتقادی. نه عصبانی می شوم و نه اذیت می شوم. من عشق خالص هستم. تقاضای بخشش را متوقف کن، چیزی برای بخشش وجود ندارد. اگر تو را ساخته ام ... پر از احساسات، محدودیت ها، لذت ها، ، نیازها، ناسازگاری ها ... و اراده آزادواندیشمند ساخته ام. اگر به چیزی که در تو قرار داده ام پاسخ دهی چگونه می توانم تو را سرزنش کنم؟ چگونه می توانم تو را مجازات کنم که چرا اینگونه هستی، اگر من آنم که تو را ساخته؟ فکر می کنی آیا می توانم مکانی برای سوزاندن همه فرزندانم که رفتار بدی داشته اند ایجاد کنم؟ چه خدایی این کار را می کند؟ به همسالان خود احترام بگذار و آنچه را برای خود نمی خواهی برای دیگران هم نخواه.. تنها چیزی که از تو می خواهم این است . به زندگی خود توجه کن، هوشیاری راهنمای توست. محبوب من، این زندگی نه امتحان است، نه یک قدم در راه، نه یک تمرین و نه مقدمه ای برای بهشت. این زندگی در اینجا و اکنون تنها چیزی است که به آن نیاز داری. من تو را کاملابا اراده آزادوعقل خلق کرده ام، نه جایزه و مجازاتی، نه گناه و فضیلتی، هیچکس سابقه ای را ثبت نمی کند. در زندگی کاملا آزادی. بهشت یا جهنم؟ من به تو نمبگویم که آیا چیزی بعد از این زندگی وجود داردیا نه ، اما می توانم یک نکته را به تو بگویم: طوری زندگی کن که انگار بعد از این زندگی چیزی نیست. این تنها شانس برای لذت بردن و دوست داشتن است. بنابراین، اگر بعد از این چیزی وجود نداشته باشد، از فرصتی که به تو داده ام لذت خواهی برد. و اگر وجود دارد، مطمئن باش که نمی پرسم که آیا رفتار صحیحی داشته ای یا اشتباه، من می پرسم. خوشت آمد؟ خوش گذشت؟ از چه چیزی بیشتر لذت بردی؟ چی یاد گرفتی؟...به چه حدی از کمال رسیدی؟

دیگر از اعتقاد به من دست بردار. ایمان، فرض و حدس و تخیل است. من نمی خواهم به من ایمان داشته باشی، می خواهم که به خود ایمان داشته باشی. می خواهم وقتی معشوق خود را می بویی، وقتی دختر کوچک خود را لمس می کنی، وقتی سگ خود را نوازش می کنی، وقتی در دریا استحمام می کنی مرا در خود حس کنی. دیگر از تعریف و تمجید من دست بردار، فکر می کنی من چه نوع خدای خودخواهی هستم؟ حوصله ستایش ندارم. خسته شدم از تشکر، احساس قدردانی می کنی؟ این را با مراقبت از خود، سلامتی، روابط خود و دنیا ثابت کن. شادی را ابراز کن! این راه ستایش من است. دیگر چیزهای پیچیده را متوقف کن و آنچه را در مورد من آموخته ای یک بار دیگر مرور کن. به چه معجزات بیشتری نیاز داری؟ این همه توضیح؟ تنها چیز مطمئن این است که تو اینجایی ‌و زنده. و این دنیا پر از شگفتی است.پس انسان باش وزندگی کن.



Saturday, 23 January 2021

خاطرات جبهه رفتن

 سال ۱۳۶۶ یعنی یک سال بعد از کشته شدن مادرم من یه نوجوان ۱۵ ساله بودم، پدرم که ما بهش می‌گفتیم آقا مدیرعامل شرکت تعاونی پشمبافی کشمیر کرمانشاه بود که وضع مالیش بد نبود، اما بعد از بمباران تمام بدنش پر از ترکش شده بود و فکر میکرد دیگه توان کار کردن نداره، پس خودش رو بازخرید کرد و با دخترداییش که خیلی از خودش جوانتر بود ازدواج کرد. اونموقع دو خواهر بزرگم ازدواج کرده بودند، امیر داداش بزرگم هم تازه دانشگاه شریف تهران مهندسی هوافضا قبول شده بود و تو تهران میرفت خوابگاه، کامران که از همه کوچکتر و هفت سالش بود پیش خواهرم مشهد زندگی می‌کرد و فقط من و مسعود که دو سال از من بزرگتره تو خونه پدری بودیم. 

ما دو نفر هم بچه بودیم و نادان و نتونستیم با شرایط جدید و زن جدید آقام که اون هم جوان بود و بی تجربه کنار بیایم و اینقدر کرم ریختیم و از روی بچگی و نادانی کارهائی کردیم که در نهایت باعث شد آقا من و مسعود رو با یک اردنگی از خونه بندازه بیرون! البته که آقا هم حوصله به خرج نداد اگه وقت می‌گذاشت میتونست مشکل رو حل کنه، اما نهایتا با بیرون کردن ما از خونه مشکل رو پاک کرد، حتی شناسنامه‌هامون رو هم نداد گفت کوپن‌ها‌ش رو لازم دا م… 


مسعود رفت بندرعباس دنبال کار من هم با محسن پسر خاله صودابه که یک سال از من بزرگتر بود رفتیم کرج کار کنیم، من و مسعود تکواندو میرفتیم و تو چند تا مسابقه در سطح استان شرکت کرده بودیم اما در کل من بچه خونه بودم و تا اون موقع فقط رفته بودم باشگاه و مدرسه و برگشته بودم خونه، اما محسن زرنگ بود. محسن طفلکی از همون بچگی دربدر و آواره بود چون خیلی بچه بود که پدرومادرش از هم جدا شده بودند و بیشتر تو خونه ما بزرگ شده بود، بعضی وقتها هم میرفت کرج خونه پدرش، به همین دلیل تو کرج زندگی کرده بود و دوستانی داشت.

 اونموقع تازه کارت پستال‌های هنرپیشه‌های هندی بصورت قاچاق وارد می‌شد و قاچاق هم فروخته میشد، ما میومدیم میدان توپخانه تهران با هزار ترس و لرز و پلیس بازی کارت پستالها رو دانه ای پنج/شش تومان میخریدیم و تو کرج می‌فروختیم دونه‌ای پانزده/بیست تومان. کارش بد نبود اما مشکلاتی هم داشتیم مثلا  تو مسیر تهران و برگشت نه تنها باید مواظب دزد و بچه باز و اراذل و اوباش می‌بودیم، باید مواظب پلیس و ایست بازرسی بسیجی‌ها هم می‌بودیم. بخصوص من خیلی مزاحم بچه‌باز داشتم، به همین دلیل هم محسن همیشه یه چاقو با خودش داشت منم یه تیغ موکت بر همیشه همرام بود، یه پسربچه ۱۵ ساله تپل مپل بودم و دست و پاچلفتی با ظاهری مظلوم، شبها هم تو مسافرخانه تهران تو میدون اول کرج میخوابیدیم که اونموقع شبی بیست تومان بود. 

بنظر خودمون داشتیم پیشرفت میکردیم و از کاری که میکردیم راضی بودیم، می‌خواستیم اینقدر پول جمع کنیم تا بتونیم یه دکه کوچیک روزنامه فروشی اجاره کنیم، اما نشد. آخرین بار با ۱۸۰۰ تومان سرمایه رفتیم توپخانه تهران تا سری جدید کارت پستال بخریم، اینبار اما تا پول رو دادیم و بسته رو از دست یارو گرفتیم یهو از ته پیاده رو داد زدن مأمورا مأمورا...

من و محسن که حسابی دستپاچه شده بودیم نتونستیم فرار کنیم و با آلت جرم گیر افتادیم. عکسها رو از ما گرفتن و ما رو بردن بازداشتگاه، بعد از چند ساعت بازداشت با خواهش تمنا و تعهد نامه ولمون کردن و کارت پستالها رو هم توقیف کردند. از بازداشتگاه اومدیم بیرون و با هزار بدبختی با جیب خالی برگشتیم کرج… 

دیدیم که دیگه ورشکست شدیم و نمیتونیم به اینکار ادامه بدیم، پول هم که نداشتیم حتی برای اجاره اتاق یا خورد و خوراک. اون شب رو توی پارک خوابیدیم و تصمیم گرفتیم که بریم جبهه‌، پیش خودمون فکر کردیم که میریم جبهه لااقل مشکل خوردوخوراک و جای خوابمون درست میشه! حدود اواخر سال ۱۳۶۶ بود و اعلام کرده بودند نیرو برای اعزام لازم دارن، فردا صبح رفتیم پایگاه بسیج حصارک کرج که اونموقع بیشترش بیابونی بود، برای مصاحبه و ثبت نام قرار شد اگه رضایت‌نامه خواستن خاله یکی از دوستای محسن رو ببریم. رفتیم داخل پایگاه بسیج و گفتیم میخوایم بریم جبهه، گفتند اول باید مصاحبه بدید و دفتر عقیدتی رو بهمون نشون دادن، باید برای مصاحبه یکی یکی میرفتیم تو اطاق یک آخوند که مسئول اونجا بود. از فیلم شعله یاد گرفته بودیم برای هر کاری شیریاخط بندازیم، شیر یا خط انداختیم که چه کسی اول بره داخل افتاد به محسن، محسن رفت تو و بعد یه ربع برگشت گفت فقط در مورد نماز و روزه و این چیزها سوال کرده. نوبت من شد و رفتم تو، یک اتاق کاملا عقیدتی بود این رو از بوی گند جوراب و کفش یارو میشد فهمید، هر کس هم میرفت تو باید کفشهاش رو درمی‌آورد. در و دیوار پر بود از شعارهای جنگ و عکس شهدا و اسامی دوازده امام و عکس خمینی، قفسه های دیواری هم پر بود از کتاب قرآن و کتاب‌های مذهبی دیگه. 

صندلی رو به من نشان داد و خودش رفت پشت میزش نشست، پشت سرش یک فرش بود و یک پتوی تا شده و بالش که گوشه اتاق بود، عبا و عمامه اش هم وسط فرش کنار سجاده نمازش بود. یه آخوند جوان قد بلند و نسبتا لاغری بود حدود ۳۰ ساله، خوش لباس و مودب با ریش و پشم زیاد. چند تا سوال پرسید، اسم و فامیل و بچه کجا هستی، نماز چند رکعته میخونی یا نه دوازده امام رو بشمار و چیزای دیگه… سوالها که تمام شد آخرش گفت مشکلی نداره فردا رضایت‌نامه و دو قطعه عکس بیارید تا کارت عضویت براتون صادر بشه و لباس هم بگیرید...

سوالاش که تمام شد گفت همه چیز عالی امیدوارم که موفق باشی و در عین حال از پشت میزش بلند شد و آمد اینطرف میز سمت من تا با من خداحافظی کنه، باهاش دست دادم  و اومد دست انداخت گردن من تا با من روبوسی کنه، من که تا اونموقع تو باغ نبودم متوجه شدم این مردک داره بدجوری منو میبوسه. بنا به تجربه تو همین فکرا بودم که این یارو نقشه پلیدی داره اما باورم نمیشد که تو پایگاه بسیج این حرومزاده با این شغل و لباس بخواد غلطی بکنه، دیدم ول‌کن نیست و اومده روی لبای من و زبان کثیفش رو می‌خواست بکنه تو دهان من. چندشم شده بود و داشتم سکته میکردم از ترس و استیصال، شوکه شده بودم تو پایگاه بسیج تو اتاقی که پر از نشانه های مذهبیه همچین افتضاحی رو ببینم… سرم رو کشیدم عقب و با دست هلش دادم که بره عقب اما ول کن نبود و مثل کنه چسبیده بود به من! بچه ضعیفی نبودم چون تکواندو کار می‌کردم خیلی ادعام میشد اما مرتیکه خیلی گنده‌تر از من بود، وقتی دیدم زورم بهش نمیرسه که از خودم جداش کنم هرچه توان داشتم توی پام جمع کردم و با تمام قدرت با لگد زدم وسط پاهاش، تا اومد به خودش بپیچه همچین هولش دادم که عقب عقب خورد زمین و سرش خورد به کتابخونه پشت سرش، همه اینها تو چند لحظه اتفاق افتاد و من نفهمیدم چطوری کفشهام رو دستم گرفتم و از اتاق زدم بیرون. محسن تا منو دید حراسان اومدم بیرون دوید جلوم گفت چی شده؟ گفتم هیچی فقط بدو بریم. یادمه که تا خیابان اصلی دویدیم و محسن مرتب می‌پرسید بگو چی شده؟ 

وقتی حسابی دور شدیم داستان رو برای محسن تعریف کردم محسن عصبانی شده بود که چرا همونجا نگفتی دونفری بریم بزنیمش میخواست برگرده و یارو رو با چاقو بزنه، با هزار بدبختی راضیش کردم که بیخیال بشه گفتم خودم خدمتش رسیدم. 

اون شب هم تقریبا گرسنه تو پارک خوابیدیم و با هم به این نتیجه رسیدیم که جبهه رفتن ما اشتباهه، با خودمون گفتیم اینجا که اینجوریه وای به حال جبهه! قرار شد فردا بریم یه خیاطی که محسن قبلا پیشش کار کرده بود ببینیم بهمون کار میده یا نه، فردا رفتیم خیاطی شیوا که صاحبش یه زن مهربون بود اگه اشتباه نکنم به اسم شیما که اسم دخترش شیوا بود. وقتی وضعیت ما رو دید فکر کنم دلش به حال ما سوخت و همون روز بهمون کار داد و اجازه داد که فعلا شبها تو همون کارگاه خیاطی بخوابیم… 


عکس اول تقریبا یک ماه بعد در همان خیاطی با یکی دیگه از کارگرا گرفته شده و نشون میده که من بیشتر از پانزده سال نداشتم، عکس دوم هم عکس من و محسن خدابیامرز که سالها بعد تو جاده شمال گرفتیم…




Friday, 20 November 2020

روز مرد جرم مرد

 دیروز یا پریروز روز جهانی مردان بوده، راستش برای هیچکس مهم نیست که دیروز بوده یا هر روز دیگه‌ای چون اصولاً مردان در هیچ جای دنیا قابل توجه و تقدیر نیستند. شاید بخاطر برتری جسمانی مردان است که این تصور غلط رو ایجاد کرده که نه تنها مستحق هیچ نوع حمایتی نیستند که مستحق هر نوع ظلم و ستم و شکنجه‌ای هم هستند، بخصوص در فرهنگ غنی و غلط ما ایرانیها.

 از  کابوس دردآلود و خونین ختنه گرفته تا تلف کردن دو سال از بهترین سالهای جوانی و بیگاری کشیدن از او تحت عنوان خدمت مقدس سربازی! از خرج عروسی و ازدواج گرفته تا تعهد ناعادلانه پرداخت مهریه، از کشیدن بارهای سنگین زندگی تا درآوردن خرج زندگی زن و بچه و کار کردن مثل الاغ تا آخر عمر...

خود من یکی از همون مردهای مصیبت زده زیر ظلم و ستم هستم، یک سال بعد از فوت مادرم در جنگ بابام مجبور شد دوباره ازدواج کنه اما چون حوصله بچه بازیهای ما رو نداشت تو پانزده سالگی با یه اردنگی من و برادرهای دیگه رو انداخت بیرون! چرا؟ چون ما از جنس مرد بودیم، حرفشم همین بود گفت مردی برو کار کن و روی پای خودت وایسا! از همون پانزده سالگی کار کردم و مختصر درس خوندم، از دست فروشی و بنایی و خیاطی و کار تولیدی لباس تو کرج شروع کردم تا رسیدم به کار تو موسسه حسابرسی در میدان آرژانتین تهران.

 هجده ساله بودم که به اجبار دو سال از بهترین سالهای زندگیم رو تو نیروی هوایی ارتش بیگاری کردم و انواع توهین و تحقیر رو در شروع جوانی تجربه کردم، بعد از سه ماه آموزشی تو سرمای سوزان پایگاه هوایی سوم شکاری همدان به گروه ضربت قصرفیروزه منتقل شدم. هم خدمت میرفتم هم بعد از ظهرها تو همون موسسه حسابرسی کار میکردم تا به لطف امجد استیفایی ر‌ییس حابرسی بتونم خرج و مخارجم رو دربیارم. 

سال هفتاد بعد از سربازی بلافاصله بعنوان کار تمام وقت وارد مطبوعات شدم و کارم رو تو مجله صنعت حمل و نقل شروع کردم...

بیست و هفت ساله بودم که برای تشکیل زندگی تصمیم به ازدواج گرفتم و بزگترین اشتباه زندگیم رو توی قرار مدارهای ازدواج مرتکب شدم، ازدواج که چه عرض کنم یه قرارداد ترکمنچای عمدتا مالی و تجاری که در آن خرج عروسی خرج تهیه خانه و خرج و مخارج زندگی تا آخر عمر و البته پرداخت صدوبیست سکه طلا رو متعهد شدم. در واقع زن نگرفتم زن خریدم! خریدی بس گزاف و نه برای همه عمر، فقط تا وقتی که از من خوشش بیاد و از زندگی با من راضی باشه، هر وقت که از من خوشش نیاد یا حتی به هر دلیلی من نتونم از عهده تعهدات زندگی و خرج و مخارج بربیام، و یا هر وقت که خوشی بزنه زیر دلش میتونه مهریه‌اش رو بگذاره اجرا و منو بندازه زندان!

پانزده سال تمام با عشق به زن و بچه‌ام به همه تعهداتم در زندگی عمل کردم تا جایی که برای آسایش بیشتر همون زن و بچه همه زندگیم آبرو و اعتبارم شغلم خانواده خودم فامیل و عزیزانم و حتی مام وطنم رو گذاشتم و برای آینده‌ بهتر برای زن و بچه‌ام تن به مهاجرت دادم، آنهم به پیشنهاد زنم و برادر نامردش... اما بعد از پانزده سال تلاش بی وقفه و زندگی صادقانه وقتی که درگیر بیماری شدم مثل یک دستمال چرک و کثیف و غیرقابل استفاده به پست ترین مکان ممکن پرتاب شدم، بدون هیچ حق و حقوق انسانی...

طی همان قرارداد مالی به اصطلاح ازدواج همه چیز حتی دخترم و غرور به اصطلاح مردانه‌ام رو ازم گرفتند و به معنای واقعی کلمه منو به خاک سیاه نشاندن، لابد فکر کردن که من مرد هستم و میتونم روی پای خودم بایستم و یا چون رفتنی هستم احتیاج به هیچی ندارم! من اما ماندم تا بقیه مشکلات زندگی مردان رو هم تحمل کنم...

حالا ده سال از دور انداختن دستمال چرکین گذشته اما من همچنان سردرگمم، نمی‌دونم که هنوز هم بابت اون قرارداد ننگین ترکمنچای بدهکارم یا نه؟! نمی‌دونم زنم طلاق گرفته یا نه؟! مهریه بدهکارم یا نه؟! تقریبا در تمام این ده سال خواهش کردم و پرسیدم که طلاق گرفته یا نه؟ هر سال یه حرفی زده، در این دوسه سال اخیر میگه من همون اوایل طلاق گرفتم! بارها و بارها با واسطه یا بی واسطه خواهش کردم که طلاقنامه رو برای من بفرسته اما به هیچ وجه حاضر نیست به رنج اون زندگی لعنتی پایان بده و تکلیف من رو روشن کنه، حتی حاضر نیست بگه کدام محضر عقد ازدواج رو باطل کرده تا من یکی رو بفرستم بگیره! شاید چون میدونه که طبق قانون سوئد نمیشه دو تا زن داشت و من برای ازدواج مجدد باید برگه طلاق قبلی رو داشته باشم به این طریق نمی‌خواد تا آخر عمر یه آب خوش از گلوی ما بره پایین، هنوز هم میخواد مایه عذاب مردی باشه که با عشق باهاش سر سفره عقد نشسته و پانزده سال باهاش زیر یک سقف زندگی کرده و ازش بچه داره! شاید هم در طلاق غیابی که گرفته مهریه‌اش رو نبخشیده و میخواد برای وصول طلبش منو بکشونه دادگاه و زندان...

هرچه هست اینطور که معلومه من تا آخر عمرم باید تاوان اون قرارداد ننگین رو پس بدم، بعد هی میگن قوانین ضد زن! جامعه مردسالار! بابا مرد بیچاره سالاد هم نیست، زیر بار مشکلات کمرش خم شده اما به روی خودش نمیاره چرا که مرده دیگه! یه اسم دهان پرکن.

.

.

.

توضیح اینکه قصدم از این درد و دل توهین به زنان نیست چرا که مادر مرحوم خودم یکی از پاک‌ترین و شریف‌ترین انسانها بود که نظیر صفات نیکش رو در هیچ بشری ندیدم.



Saturday, 26 January 2019

بمباران کرمانشاه

اون کسی که از در وارد شده و همه جلوش بلند شدن مدیرعامل شرکت تعاونی کارخانه پشمبافی کشمیر کرمانشاه بوده، محمد گلستانی پدر من. فکر کنم عکس مال حدود سال شصت باشه. بابام آدم محترم و معتمدی بود که وضع مالی‌ش هم بد نبود، بیرون بهش میگفتن آقای گلستانی توی فک و فامیل بهش میگفتن مش محمد، به قول معروف یه مش محمد میگفتن ده تا مش محمد از دهنشون می‌ریخت، هر جا که وارد میشد بالای خونه براش یه پتو و دو تا بالش لول میگذاشتند... اما زندگیش با جنگ بی حاصل هشت ساله نابود شد و تا آخر عمرش زخمهای جنگ رو روی تنش داشت، نه تنها زندگی اون که زندگی همه اعضای خانواده نابود شد، به ازای هر کشته در جنگ هشت ساله خمینی چندین زندگی نیست و نابود شد. پدر من هم هرچند بعد از اون اتفاق ازدواج کرد و زندگی جدیدی تشکیل داد اما هیچوقت اون آقای گلستانی قدیم نشد...

سال شصت‌وپنج اوج بمباران شهرهای ایران بود و کرمانشاه هم مثل همیشه آماج حمله‌های هوایی عراق بود، دست کم هفته دو/سه بار شهر کرمانشاه یا بمباران میشد یا با موشک مورد حمله قرار میگرفت، وقتی پالایشگاه کرمانشاه رو میزدند تا یک هفته در آتش می‌سوخت طوری که شبها تمام شهر روشن بود و نمیشد به این راحتی آتش رو خاموش کرد. وقتی مناطق مسکونی رو بمباران میکردند شرایط فرق میکرد بمباران‌ توسط هواپیماهای عراقی خیلی طولانی و وحشتناک بود، چند تا هواپیما گاهی نیم ساعت شهر رو می‌کوبیدند و میرفتند طوری که هیچوقت نمیتونی وحشت سروصدای هواپیماها که گاهی خلبان‌هاش رو میشد دید و صدای ممتد ضدهوایی رو فراموش کنی. اما بمباران هواپیماهای عراقی یه خوبی داشت که قبلش همه از حمله مطلع میشدند و با شنیدن آژیر قرمز کذایی به پناهگاه و جای به ظاهر امن میرفتند، اما وقتی شهر موشک باران میشد هیچ اخطاری در کار نبود، فقط چند ثانیه قبل صدای سوت ممتد رو می‌شنیدیم و تمام، صدای وحشتناک انفجار نشانه برخورد موشک بود و همه جا مثل جهنم میشد. وقتی که بمب یا موشک باران قطع میشد همه مردم جمع می‌شدند تا به آسیب دیده‌ها کمک کنند، ما هم با اینکه بچه بودیم بعضی وقت‌ها که نزدیک ما رو میزدند میرفتیم کمک، گاهی توی زخمیها و کشته شده‌ها دوست و همکلاسی خودمون رو میدیدیم که زخمی یا تکه پاره شدند...

 چند تا از بدترین صحنه‌های بمب و موشک رو هنوز هم به خاطر دارم و بعد اینهمه سال گاهی کابوس شب‌های من هستند. یکی از اونها موشکی بود که به مجتمع مدرسه دخترانه وزیری زدند، محله وزیری یه محله قدیمی بود با ساختمانهای قدیمی که مجتمع مدرسه‌ای شامل دبستان و راهنمایی دخترانه هم در یکی از همین ساختمانهای قدیمی در کوچه پس‌کوچه‌های وزیری بود. موشک درست به همین مدرسه اصابت کرده بود انگار هدف رو با یک پایگاه نظامی اشتباه گرفته باشند. خونه ما تو راهنمایی بود و پیاده نیم ساعت با وزیری فاصله داشتیم ولی ما می‌دویدیم و تقریبا یک ربع بعد اونجا بودیم، وقتی اونجا رسیدیم هنوز دود و آتش و گردوخاک تو کوچه پس‌کوچه‌ها پر بود و به سختی میشد نفس کشید. هرچه جلوتر میرفتیم و بیشتر به عمق فاجعه نزدیک می‌شدیم جنازه‌های بیشتری میدیدیم، جنازه و اعضای بدن تکه تکه شده دختر بچه‌های کوچک با روپوش مدرسه همه جا رو پر کرده بود و خون همه جا رو گرفته بود، تو کوچه های باریک و خاکی و روی دیوارهای آجری و کاه‌گلی پر بود از خون و دست و پای قطع شده و جسم بی سر و بی دست و پا. محل برخورد موشک مثل یک گودبرداری عظیم بود که برای کندن پی ساختمانی بزرگ ایجاد شده باشه، انگار هیچوقت ساختمان مدرسه اونجا نبوده از هیاهوی دختران هیچ خبری نبود هر چه بود آه و ناله و گریه زاری در میان خون و آتش بود...

 هنوز هم بعضی شبها کابوس اون تکه های روپوش طوسی با سرآستین سفید که اعضای بدن خون‌آلود بچه‌ها توش بود رو میبینم، در تمام این سالها دیدن روپوش مدرسه دختربچه‌ها مایه عذاب من بودند و روح و روان من رو آزار میدادند...

دومیش بمباران بیمارستان ۵۲۰ ارتش بود که هیچوقت از خاطراتم پاک نمیشه، جهنمی بود و تمام تکه‌های بدن بیماران بیمارستان که بیشترشون مجروح جنگی بودند تو چمنهای حیات بیمارستان پخش بود، بقیه بیماران هم که توان حرکت داشتند همگی خونین و مالین از ساختمان پر از دود بیمارستان میومدن بیرون و خودشون رو مینداختن روی چمن حیات بیمارستان. این صحنه‌ها رو وقتی که از پشت نرده‌های بیمارستان می‌گذشتیم میدیدیم...


اما تلخترین حادثه برای من بمباران کرمانشاه در روز بیست‌وسوم دیماه سال۶۵ بود، وقتی که خونه و محله خودمون رو بمباران کردند و مادرم کشته شد و پدرم شد جانباز جنگ. اون روزها از ترس بمباران که خیلی شدید شده بود رفته بودیم تویسرکان و یک ماهی بود که طبقه پایین خونه عمه‌‌م زندگی میکردیم. بعد از روزها بمباران پیاپی چند روزی بود که شدت حملات هوایی کم شده بود و روز بیست‌ودوم دیماه۶۵ مامان و آقا گفتند بریم کرمانشاه تا یه سری لباس و وسایل ضروری رو با خودمون بیاریم تا یه کم اوضاع آروم‌تر بشه. صبح زود من و خواهرم فاطی خدابیامرز با مامان و آقا راهی کرمانشاه شدیم اما به خاطر شرایط جنگی اتوبوس مستقیم برای کرمانشاه نبود، باید با مینی‌بوس میرفتیم کنگاور و از کنگاور میرفتیم کرمانشاه. حدود ده/یازده ظهر بود که رسیدیم کنگاور اما اولین اتوبوس برای کرمانشاه ساعت پنج بعدازظهر بود و باید منتظر می‌موندیم، قرار شد بریم خونه معصومه دختر خاله اکرم که اون موقع تو کنگاور زندگی میکرد نهار بخوریم و منتظر بمونیم تا ساعت پنج. خونه معصومه نهار خوردیم و نشستیم به گپ زدن، حدود دو/سه بعدازظهر بود که آقا رسول خدابیامرز شوهر معصومه اومد خونه و گفت کجا می‌خواین برید دوباره شروع کردن و همین الان نهاوند رو موشک باران کردند...

آقا رسول آدم خوب و دلسوزی بود هر چه تلاش کرد آقا و مامان رو از رفتن منصرف کنه نشد، تصمیم گرفتند که من و فاطی همونجا خونه دخترخاله بمونیم تا خودشون برن کرمانشاه و تا شب برگردن، گفتند اگه تا فردا ظهر نیومدیم حتما اتوبوس گیرمون نیومده، شما برگردید تویسرکان. اون موقع موبایل و تلفن هم در کار نبود، فردا ظهر ما مجبور شدیم برگردیم تویسرکان، اما همه نگران شده بودیم که چرا اینها دیر کردند! حدود نیمه شب بود و بزرگترها تلاش می‌کردند با کرمانشاه تماس بگیرند که حسن شوهر فاطی که اون موقع تاکسی داشت و تو کرمانشاه مونده بود اومد تویسرکان خونه عمه، بعد از کلی حرف و بحث یواشکی غدیر پسر عمه و عمو شکری با پیکان وانت سفید غدیر راه افتادند به سمت کرمانشاه، اما به ما بچه‌ها چیزی نگفتند. تو نگو حسن خبر بمباران خونه رو آورده بود و غدیر اینا رفته بودند دنبال مامان و آقا بگردند...

غدیر بعد از کلی جستجو پدرم رو زخمی تو بیمارستان طالقانی کرمانشاه پیدا کردند که داشتند اعزامش میکردند تهران چون یه ترکش خورده بود نزدیک قلبش و تو قفسه سینه‌ش گیر کرده بود، اما مادرم رو لابلای جنازه‌های تلنبار شده تو سردخانه بیمارستان طالقانی پیدا کردند. مادرم شش ماهه حامله بود که ظاهرا درجا کشته شده بود، غدیر می‌گفت چند ساعت لابلای جنازه‌ها دنبال پای قطع شده مادرم میگشتند. مادرم زیر زانوی پای چپش یه خال سیاه بزرگ داشت که با اون نشونه تونستند پای قطع شده رو پیدا کنند... 


هرچند ما اونجا نبودیم اما لحظات دلهره آوری که بابام برامون تعریف کرد رو هزاران بار مرور کرده و میکنم.

ما پایین‌تر از راهنمایی یه خونه دوطبقه داشتیم و هر وقت که بمباران شروع میشد مادرم همه ما رو جمع میکرد زیر پله‌های سنگی و مثل یه کبوتر دستش رو مینداخت روی سر ما و ما رو میکشید تو بغل خودش، هیچوقت نمی‌گذاشت تا پایان بمباران و آژیر سفید از خونه بریم بیرون بیرون، می‌گفت خونه محکمه و زیر پله‌ها از همه جا امن‌تره. اما آقام می‌گفت: اون روز برعکس همیشه تا بمباران شروع شد مامانت هراسان زد بیرون و منم دنبالش رفتم بیرون، هیچوقت ندیده بودم که اینجوری از بمباران وحشت کنه، خیلی ترسیده بود و پای برهنه داشت میدوید که به پناهگاه برسه، (پناهگاه که چه عرض کنم مردم خودشون سر کوچه یک تونل دست ساز کنده بودند که وقت بمباران خیلی‌ها میرفتن تو همون پناهگاه دست‌ساز). مادرت شروع کرد به دویدن به سمت پناهگاه منم با چند متر فاصله دنبالش میدویدم, حدود ۱۳/۱۴ نفر از مردم محله داخل پناهگاه رسیده بودند که مامانت هم یکیشون بود، من و چند نفر دیگه از همسایه‌ها هنوز به پناهگاه نرسیده بودیم که یه دفعه یکی از هواپیماها شیرجه زد طرف ما و یکی از بمب‌هاش رو انداخت درست جلوی درب ورودی پناهگاه. ما فقط تونستیم خودمون رو بندازیم روی زمین و دیگه نفهمیدیم چی شد...

پدرم سمت چپ بدنش چهارده تا ترکش خورد و تا پای مرگ رفت، همه کسانی هم که داخل پناهگاه بودند کشته شدند. 

فردای اون روز من و مسعود داشتیم با بچه‌های دایی حاجی جلوی حمام عمومی دایی حاجی(حمام باغوار) بازی میکردیم که آقا ستار خدابیامرز شوهر خاله اختر با تاکسیش اومد دم خونه دایی حاجی و من و مسعود رو سوار کرد، تا اون موقع ما از هیچ چیز خبر نداشتیم. آقا ستار ما رو برد میدان اول تویسرکان که نزدیک قبرستان بود، از دور پیکان وانت غدیر رو دیدیم که جمعیت دورش حلقه زده بودند و گریه زاری میکردند، پیاده شدیم و رفتیم قاطی جمعیت، همه داشتن گریه میکردن و تا چشمشون به ما افتاد گریه زاری‌هاشون بیشتر شد و قربون صدقه ما میرفتند...

بدون شک تصویر وانت سفید غدیر که جمعیت دورش حلقه زده بودند تلخ‌ترین و تاثیرگذار‌ترین تصویری بود که تو تمام زندگیم تو ذهنم نقش بست. چشممون که به تابوت پشت وانت افتاد تازه فهمیدیم که جنازه مامان یا آقا رو آوردند، روز نحسی بود وانت غدیر با جنازه مامان آرام راه افتاد به سمت قبرستان و جمعیت مویه کنان دنبال وانت راه افتادند، یه صحنه تراژیک که فقط تو فیلما میشه دید.

 همان روز مادر رو تویسرکان به خاک سپردند و چون پیکر مادر تکه پاره شده بود نگذاشتند ما بچه‌ها جنازه رو ببینیم، دیداری که تا همین امروز حسرتی بزرگ بوده برای من، با اینکه پیکر خونینش رو ندیدم اما در این سالها هر وقت خوابش رو میبینم زخمی و غرق در خون است، هیچوقت مادرم رو سالم در خواب نمی‌بینم...

همون روز جنازه یکی از دوستان مسعود رو هم که با هم میرفتیم باشگاه تکواندو آوردند تویسرکان، اسمش مهدی زنگنه بود ترکش به شکمش خورده بود و کلید خونه تو دستش بود، وقتی روی سنگ مرده شور خونه گذاشتند که بشورنش مسعود گریه میکرد و خواست سر مهدی رو ماچ کنه اما سرش پر خون بود و خانه‌های خون چسبید به لب مسعود. خواستند لباسش رو دربیارن تا بشورنش اما تمام دل و روده‌ش خشک شده و چسبیده بود به کاپشنش، رفتند امام جمعه تویسرکان رو آوردند تا کسب تکلیف کنند، وقتی اومد وضعیت وحشتناک رو دید گفت شهید پاکه و نیازی به شستن نداره. همون جوری بدون شستشو دو/سه قبر بالاتر قبر مادرم دفنش کردند...


بعدها که برگشتیم کرمانشاه خانه آسیب زیادی دیده بود، اما اگه مثل همیشه مامان و آقا تو خونه و زیر پله پناه می‌گرفتند هیچ اتفاقی براشون نمیوفتاد، معلوم شد که مامان همیشه از بمباران وحشت داشته اما حس مادری و مسئولیت محافظت از ما شجاعتش رو زیاد می‌کرده و هیچوقت ترسش رو به ما نشون نمی‌داده...





Sunday, 18 June 2017

فانوس در روزنامه شهر خووده

Lyktan i tidningen...
چند روز پيش از طرف روزنامه SLA شهر خووده اومدن از ليكتان گزارش تهيه كردن، ديروز گزارش رو چاپ كردن و عكس من رو هم گذاشتن!
ليكتان به سوئدى يعنى فانوس، و اسم سازمان خیریه ای است كه من براشون كار ميكنم.